Pentadactyl — Subject placeholder, or whatever

این حس سریع‌سریع تایپ کردن را دوست دارم. من عاشق وی‌آی‌اِم شدم، فقط چون هیچ‌وقت از نوشتن نمی‌ایستی. همیشه یا داری می‌نویسی، یا اصلاح می‌کنی، یا بیخودی لابه‌لای متن بالا-و-پایین می‌شوی. همیشه وانمود می‌کنی که دستت [وسط صفحه] مشغول یک کار مفید است. عاشقِ این خود-مفید-بینیِ مزمن. چون برعکس تمام ادیتورهای کسل‌کننده‌ی دیگر، \چبر{undo} کردن […]

If I could make it [even] more obvious

مغز من، از کار که می‌افتد، شروع می‌کند به روزمرگی. شروع می‌کند به پراندن روباه فرز قهوه‌ای از روی سگ تنبل. شروع می‌کند به نوشتن. و [طبعاً] پاک کردن، چون فکر می‌کند لینک کردن «\لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/The_quick_brown_fox_jumps_over_the_lazy_dog}{سگ}»ها اصلاً کار کول‌ی نیست؛ سگ‌ها درکی از \لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/In-joke}{این‌جوک}‍ها ندارند. یا شاید چون احساسِ «خودخواهی مغرورانه»اش[1] را آن‌طور که برای‌ش تحریک […]

Once upon a time: A smile upon my face

می‌دانی نارسیس؟ فکر کنم دارم می‌فهمم این رابطه‌ی روز-پر-کن را. دیده‌ای که آخرِ داستان‌ها، نقش منفی تمام نقشه‌های‌ش را [با تمام وسواسی که برای اجرای بی‌نقصشان داشته] تشریح می‌کند؟ و آنقدر وقتش را با توضیحات تلف می‌کند که یک نفر به دادِ نقش مثبت می‌رسد و نجاتش می‌دهد؟ کار احمقانه‌ای به نظر می‌رسد نارسیس، اما […]

Widows talk of all that they could’ve been

دروغ احمقانه‌ای‌ست اگر بگویی نمی‌دانی؛ نه به خاطرِ اینکه بیشتر شبیه به از-سر-باز-کردن است، چون داری به جواب فکر می‌کنی و می‌گویی نمی‌دانی، حسرت می‌خوری و می‌گویی نمی‌دانی، بغض‌ت می‌گیرد [اما نمی‌ترکد] و می‌گویی نمی‌دانی. تو می‌شوی نادان‌ترینِ آبادی، مردمِ شهر جمع می‌شوند و می‌پرسند: «چه شد که نادان شدی؟» تو هم که [طبعاً] نمی‌دانی، […]

Pepsi, ok?

وقتَش شده که \لینک{blog://41864765am/}{حسرت} بخورم. به تمام آن‌هایی که بودند و حالا نیستند و من، حتی در ضمیر ناخودهاگائم هم کمترین تلاشی برای ریکاور کردن‌شان نداشتم. من، از کلِّ آن چیزی که \چبر{digital privacy} می‌نامیدم، فقط دنبال دو-سه جین عکس بودم. و حالا، حالا تنها چیزی که از ژانویه‌ی پیش مانده بود، وجود خارجی هم […]

Some rules for the game that makes it right for both of us

تئودورای عزیز، باید مثل جودی نوشت؛ بدون جواب، بدون انتظار جواب. هر چقدر تکرار شود که \چبر{sun} ایز این یور \چبر{eyes}، همانقدر یادمان می‌افتد که در تاریکی تنهایی‌های‌مان غرق شده‌ایم. هر دوی‌مان اما، در تنهایی‌های‌مان، وقتی با خودمان کلنجار می‌رویم، یادمان می‌آید که سان را [وقتی بچه بودیم] لابه‌لای درخت‌های چنار-اقاقیا جا گذاشتیم. یادمان می‌افتد […]

Rinkerze Benedore, and other stories

من، در کمال تنهایی، هفده سالگی‌های تو را در هجده‌سالگی تجربه می‌کنم، و منشأ \چبر{deprecation}‍هایم را [مدام] در کودکی‌های تو جستجو. ای‌کاش می‌دانستی که چقدر امیدوارم بزرگ نشده باشی. امیدوارم؛ درست مثل کسی که در سنگینی سکوت سهمگین سختی‌ها، سرمای \چبر{solely}-سیلی‌زننده‌ی زمستان را با هیچ‌چیز [\چبر{abuse} کردن \چبر{s} حتی] عوض نمی‌کند. که شب‌ها را با […]

when the lightning hits You over and over [again]

باید ننویسم. آن‌قدر که موقع نوشتنِ You، حس نکنم که Yuo املایِ منطقی‌تر به‌نظری می‌رسد. آن‌قدر که یادم بیاید چرا هنوز هم کنعان بویِ خریّت‌های من را می‌دهد.

Just when you think you’ve got it figured out

«\لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/Programming_paradigm}{پارادایم}» ترجمه‌ی دقیق و خلّاقانه‌ی مفهومی‌ست که همه‌چیز را شروع می‌کند. «همه‌چیز» به معنای آن‌ی که آدمی \چبر{in terms of it} فکر می‌کند. «روال‌گرایی، لیست‌گرایی، شیءگرایی، تصمیم‌گرایی، الگوگرایی»[1] می‌بینی تئودورا؟ دنیای برنامه‌نویس‌ها آن‌قدرها که تو فکر می‌کنی هم «بیش از حد ملموس»[2] نیست. برنامه‌نویس‌ها یک زمانی به دنبال حقیقت بودند، حالا اما، کارشان شده صدورِ […]

My self-fucked-up face, right in front of the fancy bed

تو می‌خوابی تا من بیدار شوم. من هم تا تو. می‌خواهم فردا را بخوابم و بیدار نشوم. بخوابم و شاید بشود تمام زحماتی که در خواب کشیده‌ای را از ۱۲۰۰۰ کیلومتر این‌طرف‌تر/آن‌طرف‌تر جبران کرد. بخوابم و شاید تو مزه‌ی [بیش از] ۴۰ ساعت نخوابیدن را بچشی. \نت{دوست دارم یک نفر را فِنتاسیا صدا کنم، یک […]