کلثوم‌پاترا — یا سختی‌های عبور از سنّت به مدرنیته

دیدی گذشت؟ دیدی هنوز هم می‌گذرد؟ دیدی هنوز از گذشته به آینده می‌رویم؟ دیدی حتّی یک دقیقه هم که شده به احتراممان جهان را پاز نکردند؟ دیدی از-مان گذشت و کک-شان نگ-زید؟ دیدی ری-دی؟ گیریم که گذشت. گیریم که گیریم. گیریم به گیرم. چه فایده که خسته شدیم. چه فایده که هنوز هم باران نمی‌بارد؟ […]

Breathe; Keep breathing [please]

زززززززز… مداوم. زنگ می‌زند مغزم. زنگ می‌زند، زنگ می‌خورد، زنگ می‌نوشد، رنگ می‌شود. رنگی-رنگی. از ۰۰:۳۰ بامداد تا ۱۱:۳۰ پی‌ام استراحت می‌کند. آن وسط هم رول‌اور روز، غلت زدن در تخت و جلوگیری از اورلپ دردهای دیروز و فردا. امروز چه شد؟ «امروز که تموم شد تا حالا فردا ببینیم چی می‌شه.» از احوالات خدا […]

Stories: The story of

داستان دنیا اما ادامه دارد؛ [راستی! دادستان دنیا از سر و صدای‌مان شاکی بود. می‌گفت موسیقی قرار بود صدای بلبل‌ها باشد و کمی کلاسیک و (سگ‌خور) پاپ. می‌گفت شما با راک و متال عن‌ش را در آوردید. خودم اما دیدم که خدا nothing else matters را پاز کرد و گفت «بله بله، از دست این […]

Have you ever killed an assassin?

منِ برای خودم هم تکراری شده‌ام. از دیروزِ دیروز. [صدای معلّم تاریخ در گوشم می‌پیچد: پری‌روز روز پریان بود. دیوروز روز دیوها. اِم‌روز روز من. فردا روزِ… صدایش محو می‌شود. فردا روز تنهایی‌ست.]

It’ll Pass

\ltr{ The Oath: These days will pass, and as the smoke disappears, you start to figure out the better parts of the life. Why’s living even considered better? Why’s living even considered better? Let me lie down; Let my days pass. The Scar: Your lifeline gets flat sometimes lately, You’ll take a bite of it […]

DRUG: Down Right Up God

می‌دانی امیلی؟ ما آدم‌های فانی برعکس شما گادس‌های اکیداً-باقی گاهی می‌میریم. اکیداً-باقی بودن هم دنیای عجیبیست. خداهای پیرپاتالی که آلزایمر گرفته‌اند و پوکی استخوان؛ اما نمی‌میرند. هر روز صبح در پارک جمع می‌شوند، ورزش می‌کنند و شوخی‌های بی‌مزه؛ اما نمی‌میرند. هر از گاهی هم به گاپل‌ها گیر می‌دهند که رفتارهای اینپروپریت نداشته باشند. از ترس […]

U said U’d call & I beg U 2 do so

از خستگی‌های دنیا می‌نویسم هنوز؛ انگار هر چه بیشتر بنویسم زودتر تمام می‌شوند. می‌دانم اما نمی‌شوند؛ می‌دانم اما می‌نویسم. می‌نویسم برای ویرجینیا که بداند تصمیم نداریم تمام شویم من و افکارم؛ افگارم. چرخ می‌زدم از زمین تا آسمان، و به سوی شهر می‌رفتم تا دیگر نشنوم صدای بوق ماشین‌ها را، از انسانی که راه می‌رود […]

Living life one minute at a time

بیپ نفس می‌کشد. از همان روزی که شروع به نوشتن کردم هوا گرگ و میش بود. من نمی‌دانم «گرگ و میش» چه‌جور هوایی‌ست. اما احتمالاً هوای خوبی‌ست. مثل آن روز که نمی‌دانم هوا چطور بود. اما احتمالاً هوای خوبی بود. بیپ هنوز. من از خواب که بیدار می‌شوم، نه قهوه می‌ریزم، نه سیگار می‌کشم، و […]

That’s when you get a little colder

امیلی فلسفه درس می‌دهد. وقت‌های خالی‌ش را تردستی می‌کند. [تردستی ترجمه‌ی ناخوشایندی‌ست برای کاری با اینقدر ظرافت] وقت‌های خالی‌ش را جادو می‌کند. [اینطوری بهتر شد: جادو! مجیک!] امیلی از فلسفه تا جادو می‌رود تا ذهنش را مشغول نگه دارد از افکاری که شاید به درد سر بیاندازندش. امیلی اعصاب ندارد. امیلی ایز آن د ورج […]

UP: The story of

شاید امروز آخرین روز بود. شاید هنوز هم باشد. شاید از شرق تا غرب به حدس‌های پوآنکاره ببالند. شاید از فردا ما را در قبر دیگران بخوابانند. شاید دیگر هیچ‌وقت هیچ‌وقت رنگی را نچشیدیم و صرفاً به همین طیف grayscale-مان عادت کردیم. شاید عکس‌های رنگی از قدیم را مرور کردیم. خاطرات رنگی. آرزوهای رنگی. خود […]