آخرین، حتی اگر عجیب باشد، آخرین است. حتی اگر من باشم. حتی اگر بخواهم قول بدهم و [بالطبع] زیر قولم بزنم. مثل \لینک{http://www2.wolframalpha.com/input/?i=August+23rd%2C+2010%2C+Waterloo%2C+Canada}{آخرین بار}ی که حتی وقت فوت کردن ماه را هم نداشتم. بد دردیست که شب را بخوابی و بدانی که ماه با ۹۶.۷۴٪ روشنایی، تصمیم جدی گرفته تا بری*د به ادامهی زندگیت. تو […]
dreams and deliriums
حواسم نیست. نیست، اما پرت هم نشده. خودش، با اختیاری که از دیروز برایش قائل شدهام، رفته تا برای رعایت آداب و رسوم گل بچیند، «و اگر هوا بارانی باشد که چه بهتر…» \بعدی{} و بعضی دلداریها، اگر چه مفهومشان اندازهی \چبر{“I’ve been alone all the time”} ارزش دارد، حتی اندازهی حرفهای پسرک [که به […]
DEspAireD
تئودورا، شاید عجیب به نظر برسد، اما یک احساس سراسری (از همانهایی که تو میگفتی باید جدیشان گرفت) اصرار میکند و من انکار. تئودورا، بعضی[چیز]ها را تا وقتی از دست ندهی به اضافی بودنشان در زندگیت پی نمیبری. بعد از اینکه از دست دادی اما، صبح و شب زور میزنی تا مهم جلوهشان بدهی. میفهمی […]
I, the Y3K worrier
از فرداهایی که به آمدنشان امید داریم و نمیآیند بیزارم، یاد «اصلا دنیا محل گذر است.» میافتم. \بعدی{} هنوز به خیلی چیزها باید فکر کرد. خیلی. خیلی بیشتر از آن که بخواهیم تخمین بزنیم. اصلا، این اپراکسیمیشنها کاری به کار من ندارند. نمونهاش همان تقریبهای بیفایدهای که در مورد خوابهای من [در همان شبی که […]
A new role has come
این روزها، زیاد یاد قدیمها میافتم. قدم زدنهای دستهجمعی من با خودهایم. روزهایی که فقط خودم بودم. فکری که میکردیم در مورد تمام موضوعات فلسفی، که حتی نزدیک شدن به بعضیهاشان هم ترسناک است. لحظههای رسیدن به ارگاسم با تفکرات خالص. من هنوز هم همانم اما. ظاهرم عوض شده، تنها. فقط خیلی از گذشتهها را […]
Once, Once, heey…
به فکر آیندههای دور بود، و من دوست داشتم گریه کنم، آنقدر که یاد خاطرات قدیمی بیفتم. از خواب که بیدار شدیم، گریه میکنم.
half-forgutten memories
سامونا، تو باید بفهمی که هیچ بازیای [منطقا] ارزش بیشتر از یک ساعت بازی شدن را ندارد، تو باید بفهمی که خیلی بازیها را خودمان بیش از حد کش میدهیم، و آنها هم [در کمال اشتیاق] کش میآیند، باید بفهمی که جواب کدام حرفهایت را من میدهم و کدامها را (به قول رواننشناسها) فلان درون، […]
I hate it, when facebook says: “You cannot be friends with yourself.”
خستهات کردند و خستهتر شدی. باید بفهمیم، و بعد فراموش کنیم. ما اصلا زاییده شدیم تا بفهیم و بعد بفراموشانندمان. و بدترش همان وقتی است که مجبوری بفهمانی بهشان که: «هی، احمقها، اگر معنی سه-چهار جملهی متوالی رو نمیفهمید، لزومی نداره تعبیر عاشقانه بکنید.» و توی دلمان: «سعی کنید بفهمید و بعد فراموش کنید.» و […]
listening to its [in, ex]hales during the self-updating process
حرفهایش عجیب و دلنشین بود. مثل اسطوریهای قدیمی. همان قدیمها که حسهای ششمتری داشتم. و اول چنجلاگش مینویسم: \چبر{easier to understand} \بعدی{} – سخت؟ نه زیاد. فقط روزهایی که کمبود \چبر{capital} زبان رو تا ماتحت احساس میکنم.
reverser than ever
خیلی سختتر میگذره وقتی این روزها حتی حوصلهی وانمود کردن هم نداریم. برا پسره از دور دست تکون میدیم و میگیم: «هی گای، ما هنوز اینجائیم و به ف*ک نرفتیم.» اون هم لبخند میزنه و میگه: «اوکِی، پس هر وقت خواستید برید به من هم بگید.»