«\لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/Programming_paradigm}{پارادایم}» ترجمهی دقیق و خلّاقانهی مفهومیست که همهچیز را شروع میکند. «همهچیز» به معنای آنی که آدمی \چبر{in terms of it} فکر میکند. «روالگرایی، لیستگرایی، شیءگرایی، تصمیمگرایی، الگوگرایی»[1] میبینی تئودورا؟ دنیای برنامهنویسها آنقدرها که تو فکر میکنی هم «بیش از حد ملموس»[2] نیست. برنامهنویسها یک زمانی به دنبال حقیقت بودند، حالا اما، کارشان شده صدورِ […]
The early-mornin’ pain
درد؛ درد من حماقت است. حماقتِ تفکّرِ قبل از تکلّم. آدم اگر قبل از حرفهایش فکر کند، حرفهایش داخل دهانش میماسد و به زبانش نمیرسد. اصلاً حرفی نمیماند برای گفتن. همه چیز همانجا، در همان «همیشگی» بیان میشود.
Better to be hated than loved for what you’re not
منظورم واضح است. منظورم همان دورانیست که اتاقکهای اقرار خالی بود، و کافی بود تا پدر ماهی یک ساعت به کلیسا برود تا در شهر کسی گناهکار باقی نماند، حالا اما؛ پدر تمام روز را مشغول حساب و کتابِ پاک کردن گناه بندگان خداست، دستِ پدر درد نکند. \نت{راستی، پدر؛ ۱۳۰ کیلوبایت اعترافِ منتشرنشده دارم. […]
You may use a trampoline to touch the face of god
زیاد \لینک{blog://23306849am/}{فکر} میکنم به حرفهایی که زدهام. همهیشان پس-و-پیش به نظر میرسند، گویی کمترین استعدادی در مرتّب کردنشان خرج نشده باشد. من از انتقال مفاهیم با نوشتهها بیزارم؛ همیشه نصفشان در گلوگاهِ \چبر{cast}-شدن گیر میکنند. بوی گندشان. \بعدی{} من عاشقِ خلاصه شدن تمام حرفها در تککاراکترهای پرمعنا هستم. عاشق اینکه بگذارم هر کسی هر برداشتی […]
Tuesday, 2’s-day
تمام حرفهایها یک روز به یک جایی که رسیدهاند، جلوی در دستشویی یک مکثِ لحظهای کردهاند و گفتهاند: «کونِ لقِّ همهشون» قافش را هم هر چه بیشتر مشدّد کرده بوده باشند، بعدها حرفهایتر شدهاند.
Just like a novel sensation
از اینجا که رد میشوم، همه چیز بو میدهد. بوی دریا، یا شاید یاس. تمام آنهایی که نوشتهام، هر چقدر خودم را \چبر{arouse} میکنند، برای انتشار احمقانه به نظر میرسند. همه چیز بوی تنهاییهای دونفره را میدهد. تمام آنهایی که «تنهاییهای دونفره» را در دستهی \چبر{oxymoron}ها میگذارند احمقند. همهیشان، بدون استثناء. همهیشان؛ چون هیچ شهودی […]
12 pre-defined autoquite modes
عزیزَکم، میآید روزی که من هم دوباره شروع بشوم. آنقدر از تو می نویسم که تمام بشوی آنروز. آن روز، تو تعجب میکنی از تمام دوگانگیهایی که از صبح تا شب یقهات را میگیرند، به دیوار میچسبانندت و تو را \چبر{seduce} میکنند، تا با آنها روراست باشی. آنوقت است که افسوس میخوری. آرزو میکنی که […]
i.e. unlogoutable life
دنده را جا میزند و راه میافتد. جا میزند چون جرأتش را ندارد، میافتد چون \لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/Trust_fall}{اعتماد} کرده.
404: For me it happens all the time
اصلاً من عاشق شروعهای کسلکنندهام: یک فرار کسلکننده، یک مرگ کسلکننده، یک خواب کسلکننده حتی. تو که در خواب من باشی، خواب هم کسلکننده میشود. خواب هم تکراری میشود، و من عاشق تکرارهای کسلکنندهام. منطق هم دروغ، دروغ هم کسل، کسل هم تکراری، تکرار هم تو، تو هم منطقی. همهیتان با هم بشوید/میشوید. مدام تکرار […]
The right to be forgotten
کودکیهایمان که به-رخِ-هم-کشیدن ندارد. چرا اصرار میکنی؟ حقیقت که دفن کردن ندارد. حقیقتی که در کنار من دفن بشود، باید حوصلهی جنونهای از-لحظه-به-لحظه-گذرندهی من را هم داشته باشد. من اما عاشق نگاههای بیروحم. نگاههای سردی که در چشمانش زل بزنند، و لبهایی که آسینکرونوسلی زمزمه کنند که دوستش دارند. من عاشقِ خیلی حماقتهای دیگر هم […]