گیریم که تو رفتی، رفتی و فردا دیرتر آمد و وقتِ آمدنش آنقدر بیمعنا بود که دیروزم را هم از یاد برده بودم. گیریم که امروز تکرار شد و تو نرفته بودی و فردا نیامده، تا درگیر یک تکرارِ دیگر شویم و غُر بزنیم به جانِ روزمرگیِ بیمعنایی که اتّفاقاتش [خیلی] بیشتر از یک دژاووی […]
Plunder — As a Memory
پسِ ذهنِ تمامِ انسانها \لینک{sing://show.php?id=aa4b6691d82c8ef91e1d44a043f1c0a0}{اعتراف} است، گیر کرده، و از تمامِ افکار دیگر فاصله گرفته.[1] و اعتراف کردن اگر یک نیازِ غریزی نبود، کشیشهایِ خوبِ همیشه-در-کافّه هیچوقت به فکر بخشیدنِ مردم نمیافتادند. مردم هم اگر به نیازهای غریزیشان بهصورت مساوی توجه میکردند، حالا کشیشها وضع بهتری داشتند. اعتراف کردن آنقدرها هم ترسناک نیست. مخصوصاً اگر […]
Desensitization
به جهنّم که تعریف کردنم نمیگیرد از آسمان. و که زمینمان سوژهای ندارد برای نوشتن. هیچ چیز نشده. من فقط ناراحتم. به سبکِ تمام قافیههایی که یادآوری میکنند شاعر نیستم. و سیاقِ تمامِ کسانی که معصومیت گذشتهشان را تکذیب. \بعدی{} زندگی ما [به انضمامِ تمامِ شرایط \چبر{necessary but not sufficient}ی که دارد] تمام میشود. و […]
So-called “Down to Earth”
آدمها، لابهلای اشتباهاتشان زندگی میکنند. تکرارشان… دوست داشتم بنویسم که تکرارشان «میکند» و بعد هم بر مفرد بودنش تأکید کنم. دوست داشتم بتواند برقصد هر ضمیری که دلش خواست در نوشتههایم. آنوقت، ادعا میکردم که هنوز هم دستم به نوشتن میرود. هنوز هم عاشقِ سرمای زمستانم. عاشق سردردی که بهخاکافتادن ایجاد میکند در بیخوابی. عاشقِ […]
No mercy for …
تئودورا، زندگی ما در اپوکها خلاصه نمیشود، که اگر میشد، مسلماً یک جایی حول و حوش ۲۰۳۸ تمام میشدیم. در ۲۰۳۸ که تمام بشوی، هیچکس نیست که بخواهد دلداریت بدهد. باید بنشینی و تاریخ را [به همراه خاطراتت] تغییر بدهی. در ۲۰۳۸، بحث روز دنیا میشود اینکه فلانی در همان ۲۰۱۲ هم وایز-ایناف بوده که […]
Pentadactyl — Subject placeholder, or whatever
این حس سریعسریع تایپ کردن را دوست دارم. من عاشق ویآیاِم شدم، فقط چون هیچوقت از نوشتن نمیایستی. همیشه یا داری مینویسی، یا اصلاح میکنی، یا بیخودی لابهلای متن بالا-و-پایین میشوی. همیشه وانمود میکنی که دستت [وسط صفحه] مشغول یک کار مفید است. عاشقِ این خود-مفید-بینیِ مزمن. چون برعکس تمام ادیتورهای کسلکنندهی دیگر، \چبر{undo} کردن […]
If I could make it [even] more obvious
مغز من، از کار که میافتد، شروع میکند به روزمرگی. شروع میکند به پراندن روباه فرز قهوهای از روی سگ تنبل. شروع میکند به نوشتن. و [طبعاً] پاک کردن، چون فکر میکند لینک کردن «\لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/The_quick_brown_fox_jumps_over_the_lazy_dog}{سگ}»ها اصلاً کار کولی نیست؛ سگها درکی از \لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/In-joke}{اینجوک}ها ندارند. یا شاید چون احساسِ «خودخواهی مغرورانه»اش[1] را آنطور که برایش تحریک […]
Widows talk of all that they could’ve been
دروغ احمقانهایست اگر بگویی نمیدانی؛ نه به خاطرِ اینکه بیشتر شبیه به از-سر-باز-کردن است، چون داری به جواب فکر میکنی و میگویی نمیدانی، حسرت میخوری و میگویی نمیدانی، بغضت میگیرد [اما نمیترکد] و میگویی نمیدانی. تو میشوی نادانترینِ آبادی، مردمِ شهر جمع میشوند و میپرسند: «چه شد که نادان شدی؟» تو هم که [طبعاً] نمیدانی، […]
Pepsi, ok?
وقتَش شده که \لینک{blog://41864765am/}{حسرت} بخورم. به تمام آنهایی که بودند و حالا نیستند و من، حتی در ضمیر ناخودهاگائم هم کمترین تلاشی برای ریکاور کردنشان نداشتم. من، از کلِّ آن چیزی که \چبر{digital privacy} مینامیدم، فقط دنبال دو-سه جین عکس بودم. و حالا، حالا تنها چیزی که از ژانویهی پیش مانده بود، وجود خارجی هم […]
Some rules for the game that makes it right for both of us
تئودورای عزیز، باید مثل جودی نوشت؛ بدون جواب، بدون انتظار جواب. هر چقدر تکرار شود که \چبر{sun} ایز این یور \چبر{eyes}، همانقدر یادمان میافتد که در تاریکی تنهاییهایمان غرق شدهایم. هر دویمان اما، در تنهاییهایمان، وقتی با خودمان کلنجار میرویم، یادمان میآید که سان را [وقتی بچه بودیم] لابهلای درختهای چنار-اقاقیا جا گذاشتیم. یادمان میافتد […]