believeitornotitsataboo

از همان نوع متونی بود که ترجمه‌اش حکم خیانت داشت. چون «شیخ»، درواقع ترجمه‌ی \لینک{js://alert(‘And he dies’);}{doyen} \ltr{Taboo By Enrique Anderson Imbert His guardian angel whispered to Fabian, behind his shoulder: “Careful, Fabian! It is decreed that you will die the minute you pronounce the word doyen.” “Doyen?” asks Fabian, intrigued. And he dies.} تابو […]

I promised not to go on a promise again

دیر بود. حساب وقت محلی و غیر محلی هم نمی‌شناخت. در این مواقع، Hate Chocolate را Hot Chocolate می‌خوانم. \بعدی{} عادت دارم. به اینکه برای فیدبک منتظر نمانم. به اینکه بعضی جاها حرف نزنم. به اینکه به بعضی (فقط بعضی) حماقت‌های دیگران بخندم. به اینکه برای یک ماه هم که شده حالم از DND و […]

Bi-sheep

ما همه دزدیم، تا یاد \لینک{http://users.ipfw.edu/ruflethe/blacksheep.htm}{گوسفند سیاه} بیفتم. لابد یک روز، بالاخره کتاب‌هایت بوی کپک می‌دهند.

Confirm your new ability

خوب می‌فهمم که آمار موضوعات مهمی که همینطوری تو استیت پندینگ «شاید» موندن، داره کم‌کم از دستم در می‌ره. من از این فور اور پندینگ‌‌های حال‌به‌هم‌زن بی‌زارم.

A full fool — or — How I decided to drop the line

اگه یه دور از اول تا آخر\لینک{http://www.catb.org/~esr/html-hell.html}{ش} رو می‌خوندی، حداقل پیش خودم فکر می‌کردم دارم وبلاگ احمقانه‌ی حماقت‌های یه احمقی رو می‌خونم، که قبلا یکی بهش گفته که با حماقت‌هایی که توی وبلاگ احمقانش کرده، یه احمق به‌تمام‌معنی‌ست. اما حالا مجبورم خودم بهت بگم.

Chrono-Logical

اصلا برایش مهم نبود که خواندن آنچه می‌نوشت چقدر برای مخاطب دشوار بود. درست مثل متن کتاب دینی، به هیچ وجه قواعد نوشتاری و دستورزبانی را رعایت نمی‌کرد. درست مثل متن کتاب دینی، فهمیدن مفهوم آنچه می‌نوشت، صرفا با دعا و نذورات و توکل خالصانه ممکن بود. درست مثل متن کتاب دینی، و تا جایی […]

I wish I didn’t know now, what I never knew then

بعضی وقت‌ها، دست و پنجه نرم کردن با بچه‌های قد و نیم‌قد برای ۴ ساعت، می‌تواند مفرح باشد. حتی وقتی یک ساعت با دهان باز به تو نگاه می‌کنند. حتی وقتی بعد از ۱ ساعت می‌بینی سوال اول امتحان مشکل دارد. حتی وقتی بعد از ۲ ساعت اشکال سؤال دوم را هم پیدا می‌کنی. و […]

In the End,

از نحوه‌ی حرف زدنش خوشم نمیاد. یه جوری صحبت می‌کنه انگار نمی‌فهمم، من هم کم نمی‌ذارم. نفهم‌ترین استیت ممکن رو لود می‌کنم. اینقدر که از «آخرش» تعریف می‌کردم همین‌جا بود. همین که بشینی و منتظر باشی تا ببینی چقدر سر امتحان گند می‌زنی. اینکه ۲ ساعت آخر امتحان رو صرف مرور شبه-رمان دیروز بکنی، و […]

How should I B?

بکوب، باید کوبید. انسان‌های زیادند و اگر زیر باران نمانی، بعدا می‌فهمی که چشم‌هایت انتظار می‌کشیدند. و از کل مرداب‌هایی که دیده‌ای، همین یکی را در ذهنت نگه دار. آینه‌ها هستند فقط برای آنکه با مشت‌های محکم بهشان کوبید. امان از مصارف تزئینی.