ببین، باران چه کرده، سفیدبرفی آینههای او را، بهسان گلبرگ خرد کرده، روی زمین پراکنده. و حضور مرگبار آن مار تکچشم را احساس میکنم، که آهسته از پشت این ابر بارانی کهن بالا میآید حقّهای دیگر از ستارهی عصرگاهی بوده؟ یا من بهخاطر گذار نورها کور شده بودم؟ ممکن است که واقعاً بازتاب خودِ پَستم […]