از وقتی که تلفّظ اسامی واقعی افراد برایم سنگین شده (گویی هر بار باید استغفار کنم)، از وقتی که آنقدر فرشتهها از جهنّم برایمان تعریف کردند که از بهشت فرار کردیم (از بس که احمق بودیم)، از وقتی که دیگر باران به اراده و دست-چرخاندنهای ما نمیبارد (میدانم که مرلین ما را نفرین کرده)، از […]
The right to be forgotten
کودکیهایمان که به-رخِ-هم-کشیدن ندارد. چرا اصرار میکنی؟ حقیقت که دفن کردن ندارد. حقیقتی که در کنار من دفن بشود، باید حوصلهی جنونهای از-لحظه-به-لحظه-گذرندهی من را هم داشته باشد. من اما عاشق نگاههای بیروحم. نگاههای سردی که در چشمانش زل بزنند، و لبهایی که آسینکرونوسلی زمزمه کنند که دوستش دارند. من عاشقِ خیلی حماقتهای دیگر هم […]