پدر برایمان موعظه میخواند. ما اما خیلی وقت است عاشق ناقوسِ کلیسا شدهایم، صدای پدر را که هیچ، صدای پسرانِ تخسش را هم نمیشنویم حتّی. صدای خاک میآمد از باغچهی همسایه تمامِ شب. و اما شب. شب دیگر آنقدرها هم نوبل نیست در نوع خودش. تمامِ نجابتش را به خواب داده. \بعدی{} پر میشوم و، […]
… made me dance
ما را از بس لابهلای کودکیهایمان بزرگ کردند، باورمان نشد، که چایلدهودمان هیچوقت دوست نداشت اینقدر گُنده بشود. گَندَش را در آوردیم. همین دخترک کولِ خودمان اصلاً؛ پای تلفن که میخندد، تمام وجودش را از پشت گوشی هُل میدهد این طرف خط. دندانهایش هم معلوم میشود حتّی، از همانجا. من هم یادم میافتد که باید […]
Better to be hated than loved for what you’re not
منظورم واضح است. منظورم همان دورانیست که اتاقکهای اقرار خالی بود، و کافی بود تا پدر ماهی یک ساعت به کلیسا برود تا در شهر کسی گناهکار باقی نماند، حالا اما؛ پدر تمام روز را مشغول حساب و کتابِ پاک کردن گناه بندگان خداست، دستِ پدر درد نکند. \نت{راستی، پدر؛ ۱۳۰ کیلوبایت اعترافِ منتشرنشده دارم. […]