آنوقتها، دنیا میایستاد، به احتراممان و، ما مینشستیم. مینشستیم، تکیه بر جایِ بزرگان، بزرگانی که خودمان بودیم. اصلاً؛ خودمان خدا بودیم آن روزها. روزهایی که خدایان تنها بودند و، آسمان پر از اشک. روزهایی که… راستی، آماندا؛ خدای هشتم رو یادته؟ شنیدی؟ نشنیدی؟ بِذ بگم برات… \بعدی{} دنیا به تمسخر گرفته چرخیدن ما را. دنیا […]