مغز من، از کار که میافتد، شروع میکند به روزمرگی. شروع میکند به پراندن روباه فرز قهوهای از روی سگ تنبل. شروع میکند به نوشتن. و [طبعاً] پاک کردن، چون فکر میکند لینک کردن «\لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/The_quick_brown_fox_jumps_over_the_lazy_dog}{سگ}»ها اصلاً کار کولی نیست؛ سگها درکی از \لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/In-joke}{اینجوک}ها ندارند. یا شاید چون احساسِ «خودخواهی مغرورانه»اش[1] را آنطور که برایش تحریک […]
Omnivolent, anyone? C’mon
فانکیها هم زندگی میکنند. فانکی زندگی میکنند. یکیشان [که میخواهد زِر کولی زده باشد] توضیح میدهد که چطور بدون اینکه رنگ عوض کند از داروخانه فلان-دوم گرفته. و لابد بقیه هم دوست دارند که با وا-کنش-هایشان [کمی] اروتیکتر بهنظر برسند. فانکیها شاید فکر کنند که هر «ورونیکا»یی بلوند است و هر «ونسا»یی برونِت. اشتباه میکنند […]