ما را از بس لابهلای کودکیهایمان بزرگ کردند، باورمان نشد، که چایلدهودمان هیچوقت دوست نداشت اینقدر گُنده بشود. گَندَش را در آوردیم. همین دخترک کولِ خودمان اصلاً؛ پای تلفن که میخندد، تمام وجودش را از پشت گوشی هُل میدهد این طرف خط. دندانهایش هم معلوم میشود حتّی، از همانجا. من هم یادم میافتد که باید […]
Yet it Moves, And yet it Removes
اوج تنهاییهای من همان موقعیست که میخواهم خودم را توصیف کنم. بهترین توصیفی که زندگی غیرمجازیِ روزانهی من ممکن است به خودش دیده باشد، همان «این اطرافِ لعنتی» بود. همان که هنوز «بود» نشده. کمکم میترسم. سه ماه است دارم کمکم میترسم. سه ماه است که شش ماهه بهدنیا میآیم؛ قبل از نوشتن منتشر میشوم. […]