اسکارلا [که کم هم شبیه همین جوهانسون-سامهاو-معروفه نیست] شروع کرد غرولند کردن. لبهایم را بالا کشیدم، [و با خودم فکر کردم عجب قیافهی بامزهای دارم احتمالاً؛ نمکش را کم کردم و جدّی شدم] چشمهایم را از درون، به سان شترها (تگ کن اخوی: شتر، پلک، دبستان) بستم. شروع کردم به زمزمه [یا شاید مزمرایز؛ شاید […]