دیشب است. دقیقتر، صبح دیشب. ملونی روی نقاط سابقاً-حساس من دست میگذارد. لابد میخواهد تیر بکشم. و من فقط لبخند میزنم. یک لبخند حرفهای به معنا و اعتبار \چبر{“So what?”} نمیداند که من روزی چند بار چند برابر این حرفها را با خودم مرور میکنم. نمیداند که من در روز به جای غذا خوردن تغییر […]