اسکارلا [که کم هم شبیه همین جوهانسون-سامهاو-معروفه نیست] شروع کرد غرولند کردن. لبهایم را بالا کشیدم، [و با خودم فکر کردم عجب قیافهی بامزهای دارم احتمالاً؛ نمکش را کم کردم و جدّی شدم] چشمهایم را از درون، به سان شترها (تگ کن اخوی: شتر، پلک، دبستان) بستم. شروع کردم به زمزمه [یا شاید مزمرایز؛ شاید […]
Omnivolent, anyone? C’mon
فانکیها هم زندگی میکنند. فانکی زندگی میکنند. یکیشان [که میخواهد زِر کولی زده باشد] توضیح میدهد که چطور بدون اینکه رنگ عوض کند از داروخانه فلان-دوم گرفته. و لابد بقیه هم دوست دارند که با وا-کنش-هایشان [کمی] اروتیکتر بهنظر برسند. فانکیها شاید فکر کنند که هر «ورونیکا»یی بلوند است و هر «ونسا»یی برونِت. اشتباه میکنند […]