آن روز خدایی آمده بود به خوابم. از لانتغهکوت، و در حالی که با تکه گوشتی که لای دندانش گیر کرده بود کلنجار میرفت، با من حرف میزد. میگفت میخواهد من را به عنوان پیامبر خودش انتخاب کند. [و در تلاش بیهودهی دیگری زبانش را بین لب و دندان فشار داد و صدای تْسْکی ایجاد […]