از خواب پریدم. به پهنای صورت میخندیدم. چند ثانیهای طول کشید تا بفهمم خواب بوده. اگر پارسال بود شاید بر حسب این خواب یک تصمیمی هم میگرفتم حتّی؛ حالا اما؛ اعتقادم را به خوابها از دست دادهام. و به کو-اینسیدنسها. و به نگاهها. حالا؛ من به اتّفاقات ایمپلیسیت زندگی حتّی فکر هم نمیکنم. خودمانیم؛ هدف […]