تو بارون که رفتی… چرا رفتی؟ چترو میبردی لااقل. \بعدی{} چشمهایم را میبندم، و یک خواب تکراری میبینم. از همان ویاچاسهای قدیمی. این بار امّا دقّت میکنم. تمام مصوّتهایش را کش میدهم و، از کش نیامدن صامتها ناراحت میشوم. [گله هم میکنم حتّی گاهی از این بیجنبگیشان] پلکهایم را با حوصله میبندم و باز میکنم. […]
No mercy for …
تئودورا، زندگی ما در اپوکها خلاصه نمیشود، که اگر میشد، مسلماً یک جایی حول و حوش ۲۰۳۸ تمام میشدیم. در ۲۰۳۸ که تمام بشوی، هیچکس نیست که بخواهد دلداریت بدهد. باید بنشینی و تاریخ را [به همراه خاطراتت] تغییر بدهی. در ۲۰۳۸، بحث روز دنیا میشود اینکه فلانی در همان ۲۰۱۲ هم وایز-ایناف بوده که […]