کرخ میشوم.\مکث{500} نوک بینی\مکث{300} تا کفِ پا. چشمهایم را اشاره میدهم تا ببینی آماندا؛ نمیبینی اما. نمیبینی و دنیای من [\مکث{500} خالی از جلوههای بصری و پر از ترسهای کودکانه،\مکث{700} پر از اشکهایت و خالی از خاطراتم،\مکث{700} خالی از خودم و پر از خدایانت ]\مکث{700} تمام میشود؛ به همین سادگی مقلوب میشوم بألف. میدانی آماندا؟ […]