به فکر آیندههای دور بود، و من دوست داشتم گریه کنم، آنقدر که یاد خاطرات قدیمی بیفتم. از خواب که بیدار شدیم، گریه میکنم.
moving, reMOVing
باید بفهمد که بعد از سه چهار بار، دیگر نمیتواند با «وانس»های آخر جملهاش به خواستهاش برسد. یعنی خیلی دیر شده. مردم اینجا حداکثر دو بار خیانت را تحمل میکنند. \بعدی{} نیمفادورا، تو فقط هشت ساعت و اندی با من فاصله داری. میگفتی عادت کن تا نگذاری مینیمایز [بشوی/بکنندت]، من اما… تو با تئوری در-هر-حالت-همدیگر-را-بهترین-بینی، […]
How should I B?
بکوب، باید کوبید. انسانهای زیادند و اگر زیر باران نمانی، بعدا میفهمی که چشمهایت انتظار میکشیدند. و از کل مردابهایی که دیدهای، همین یکی را در ذهنت نگه دار. آینهها هستند فقط برای آنکه با مشتهای محکم بهشان کوبید. امان از مصارف تزئینی.