a sort of temporary peace

برایش توضیح می‌دم. یا لااقل زور می‌زنم. آ: «مثلاً زندگی‌ای که تتریس بود و ما شطرنج بازی‌ش کردیم. \لینک{https://medium.com/life-learning/your-life-is-tetris-stop-playing-it-like-chess-4baac6b2750d}{مگه نه؟}» فهمیده… تعجّب می‌کنم. [و زیرِ لب خودم را به خاطر جدّی نگرفتن دیگران لعنت] آرام می‌شوم. لبخندک‌ک‌ی هم می‌زنم حتّی. م: «راستی آنابل؛ قرار بود تا چند بشمارم؟ از دستم در رفت باز.»

I used to be someone happy… lol, jk

خیلی پسیو «نایتس این وایت سَتین» می‌خواند. شُل می‌خواند. من هم برایش وِل می‌زنم؛ که نفهمد بلد نیستم. استیلِ تخمم هم نیستی دکلمه می‌کند: «یِس آی لاو یو». مکث می‌کنیم؛ می‌فهمیم چه گندی زده‌ایم. [حسّ خوبیست که بدانید تنها کسی نیستید که گند زده] چشم‌هامان را می‌بندیم. م: «از اوّل.»

Waking up to the light of a lightening

دنیا گیج می‌رود سرش که دورِ من می‌چرخد. [با سرگیجه اگر پیش دکتر بروید اوّلین سؤالش این است که: «اتاق دورِ تو می‌چرخه یا تو دور اتاق؟» حسّ شوخ‌طبعی‌تان را اگر حفظ کنید می‌توانید یک مکثِ کوتاه کنید و جواب بدهید: «مگه حرکت نسبی نیست؟» تا لبخند دکترِ کچلِ بداخلاق را \چبر{win} کنید.] دنیا هر […]