Widows talk of all that they could’ve been

دروغ احمقانه‌ای‌ست اگر بگویی نمی‌دانی؛ نه به خاطرِ اینکه بیشتر شبیه به از-سر-باز-کردن است، چون داری به جواب فکر می‌کنی و می‌گویی نمی‌دانی، حسرت می‌خوری و می‌گویی نمی‌دانی، بغض‌ت می‌گیرد [اما نمی‌ترکد] و می‌گویی نمی‌دانی. تو می‌شوی نادان‌ترینِ آبادی، مردمِ شهر جمع می‌شوند و می‌پرسند: «چه شد که نادان شدی؟» تو هم که [طبعاً] نمی‌دانی، […]

Pepsi, ok?

وقتَش شده که \لینک{blog://41864765am/}{حسرت} بخورم. به تمام آن‌هایی که بودند و حالا نیستند و من، حتی در ضمیر ناخودهاگائم هم کمترین تلاشی برای ریکاور کردن‌شان نداشتم. من، از کلِّ آن چیزی که \چبر{digital privacy} می‌نامیدم، فقط دنبال دو-سه جین عکس بودم. و حالا، حالا تنها چیزی که از ژانویه‌ی پیش مانده بود، وجود خارجی هم […]

Some rules for the game that makes it right for both of us

تئودورای عزیز، باید مثل جودی نوشت؛ بدون جواب، بدون انتظار جواب. هر چقدر تکرار شود که \چبر{sun} ایز این یور \چبر{eyes}، همانقدر یادمان می‌افتد که در تاریکی تنهایی‌های‌مان غرق شده‌ایم. هر دوی‌مان اما، در تنهایی‌های‌مان، وقتی با خودمان کلنجار می‌رویم، یادمان می‌آید که سان را [وقتی بچه بودیم] لابه‌لای درخت‌های چنار-اقاقیا جا گذاشتیم. یادمان می‌افتد […]

Rinkerze Benedore, and other stories

من، در کمال تنهایی، هفده سالگی‌های تو را در هجده‌سالگی تجربه می‌کنم، و منشأ \چبر{deprecation}‍هایم را [مدام] در کودکی‌های تو جستجو. ای‌کاش می‌دانستی که چقدر امیدوارم بزرگ نشده باشی. امیدوارم؛ درست مثل کسی که در سنگینی سکوت سهمگین سختی‌ها، سرمای \چبر{solely}-سیلی‌زننده‌ی زمستان را با هیچ‌چیز [\چبر{abuse} کردن \چبر{s} حتی] عوض نمی‌کند. که شب‌ها را با […]

when the lightning hits You over and over [again]

باید ننویسم. آن‌قدر که موقع نوشتنِ You، حس نکنم که Yuo املایِ منطقی‌تر به‌نظری می‌رسد. آن‌قدر که یادم بیاید چرا هنوز هم کنعان بویِ خریّت‌های من را می‌دهد.

Just when you think you’ve got it figured out

«\لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/Programming_paradigm}{پارادایم}» ترجمه‌ی دقیق و خلّاقانه‌ی مفهومی‌ست که همه‌چیز را شروع می‌کند. «همه‌چیز» به معنای آن‌ی که آدمی \چبر{in terms of it} فکر می‌کند. «روال‌گرایی، لیست‌گرایی، شیءگرایی، تصمیم‌گرایی، الگوگرایی»[1] می‌بینی تئودورا؟ دنیای برنامه‌نویس‌ها آن‌قدرها که تو فکر می‌کنی هم «بیش از حد ملموس»[2] نیست. برنامه‌نویس‌ها یک زمانی به دنبال حقیقت بودند، حالا اما، کارشان شده صدورِ […]

My self-fucked-up face, right in front of the fancy bed

تو می‌خوابی تا من بیدار شوم. من هم تا تو. می‌خواهم فردا را بخوابم و بیدار نشوم. بخوابم و شاید بشود تمام زحماتی که در خواب کشیده‌ای را از ۱۲۰۰۰ کیلومتر این‌طرف‌تر/آن‌طرف‌تر جبران کرد. بخوابم و شاید تو مزه‌ی [بیش از] ۴۰ ساعت نخوابیدن را بچشی. \نت{دوست دارم یک نفر را فِنتاسیا صدا کنم، یک […]

The early-mornin’ pain

درد؛ درد من حماقت است. حماقتِ تفکّرِ قبل از تکلّم. آدم اگر قبل از حرف‌هایش فکر کند، حرف‌های‌ش داخل دهانش می‌ماسد و به زبانش نمی‌رسد. اصلاً حرفی نمی‌ماند برای گفتن. همه چیز همان‌جا، در همان «همیشگی» بیان می‌شود.

How Nice of You

تئودورا، خوشحالم که هستی، تا یک نفر باشد که تمام حقایق را در قالب «دروغ» به من بفهماند. خیلی خوشحالم که \چبر{so-called}-دروغ‌گوی خوبی هستی، در حالی که \لینک{blog://34427584am/}{هشتاد و هفت سال} از آخرین دروغی که گفتم می‌گذرد. خوشحالم که هستی، حتی وقتی نیستی. \نت{نترس؛ من در جایی بزرگ شده‌ام که کلماتش به کم آوردن عادت […]

MySON: My Story Over Network

دیشب، در همان وقت همیشگی، به همان \چبر{timezone} همیشگی، در همان حمّام همیشگی، تمام غصه‌های همیشگی را از همان چاه فاضلاب همیشگی مکیدم. تو هم که [وقت محلّی خودتان] مثل همیشه درکم کردی. \بعدی{} چرا از تمام همیشگی‌ها، من فقط \چبر{refuse}‍های پس‌زمینه را می‌شنوم؟ اِنی‌وان؟