تئودورا، شاید عجیب به نظر برسد، اما یک احساس سراسری (از همانهایی که تو میگفتی باید جدیشان گرفت) اصرار میکند و من انکار. تئودورا، بعضی[چیز]ها را تا وقتی از دست ندهی به اضافی بودنشان در زندگیت پی نمیبری. بعد از اینکه از دست دادی اما، صبح و شب زور میزنی تا مهم جلوهشان بدهی. میفهمی […]
Uploaded pains going down through X
چاکراهایمان را با با کاسهی توالت اشتباه گرفتهاند احتمالا، که مدام دنبال \لینک{http://www.eclecticenergies.com/chakras/open.php}{سیفونش} هستند. \بعدی{} کل خوابهای ۱۷ دقیقهای من، فقط ۳ دقیقه معنادار رنگی است. ۵ دقیقه معنادار سیاه و سفید (ژانر ناصرالدینشاه)، ۲ دقیقه بیمعنای رنگی (RGB2HSV) و ۷ دقیقه بیمعنای سیاه و سفید (پارازیت). کافی است احمق نباشیم، تا روی خوابهای من […]
Just another unstoppable setup
بهش یادآوری میکنم، که \لینک{blog://54569631am/}{قرار بود} \چبر{Dangerous اَند Moving} باشیم. \بعدی{} بالای بارکدم (کنار علامت قابل شستشو با ماشین) مینویسم: «تحت فشار بالا لجباز میشود.»
HELPED: His Exaggeratedly Least Programmable Electronic Device
جدیدا حرفهایم از گلو بالاتر، و از مچ دست پایینتر نمیروند. بد دردی است. [اگر بفهمی] \بعدی{} و البته این خیلی خوبه که آدم بدونه برای نوشتن یه نامه[ی هرچقدر غیر رسمی] به اندازهی دانلود یک \لینک{http://z.cs.utexas.edu/users/nn/nero/downloadC.php}{فایل} ۴۴ مگابایتی \لینک{http://www2.wolframalpha.com/input/?i=44MB+%2F+128Kbps}{وقت} داره.
… as me
من از گذشتهی بوی-ماهیمرده-گرفتهام فرار میکنم. این بار با تغییر قالب اینجا. همهشان مرا یاد قدیمها میاندازند، و اینکه چطور نیمفا یک هفتهای همهی چیزهایی که نباید بفهمد را فهمید، پایانهای زیادی دارد، از «قطعی کردن تصمیم کانترفلانوایز بودن» گرفته، تا همینجا. همین که بنشینم اینجا و خاطرات قدیم را مرور کنم، و اینکه اینقدر […]
It [unfortunately] becomes everlasting, the same moment it ends
این بار، همان خودی منظورم بود که وقتی میخواهد ساعت را نگاه کند، چون حوصلهی ۱۲ واحد اضافه کردن ندارد، ساعتش را روی «فرمت ۲۴ ساعت» تنظیم میکند، و حالا که با خیال راحت به ساعت تنظیم-شده-برای-نمایش-به-فرمت-۲۴-ساعت نگاه میکنم، میفهمم که وقت داریم. \بعدی{} حس ناآشنایی نبود، خیلی ساکت بود، خیلی، درست مثل سکوت حاصل […]
I, the Y3K worrier
از فرداهایی که به آمدنشان امید داریم و نمیآیند بیزارم، یاد «اصلا دنیا محل گذر است.» میافتم. \بعدی{} هنوز به خیلی چیزها باید فکر کرد. خیلی. خیلی بیشتر از آن که بخواهیم تخمین بزنیم. اصلا، این اپراکسیمیشنها کاری به کار من ندارند. نمونهاش همان تقریبهای بیفایدهای که در مورد خوابهای من [در همان شبی که […]
Insufficient – NoCoffee
و چشمهای جفتی که berserker را الهام میکنند، الهام را برزرکer میکنند شاید. \بعدی{} در لحظاتی که لزومی ندارد حتی به یکی از کلماتی که دیگران میگویند اعتماد کنی. دوست دارم برای مدت کوتاهی هم که شده ترک کنم این دنیای احمقانه را، که چپ-دست بودن در آن افتخار است. شاید باید تمام عادتهای احمقانهام […]
A new role has come
این روزها، زیاد یاد قدیمها میافتم. قدم زدنهای دستهجمعی من با خودهایم. روزهایی که فقط خودم بودم. فکری که میکردیم در مورد تمام موضوعات فلسفی، که حتی نزدیک شدن به بعضیهاشان هم ترسناک است. لحظههای رسیدن به ارگاسم با تفکرات خالص. من هنوز هم همانم اما. ظاهرم عوض شده، تنها. فقط خیلی از گذشتهها را […]
Once, Once, heey…
به فکر آیندههای دور بود، و من دوست داشتم گریه کنم، آنقدر که یاد خاطرات قدیمی بیفتم. از خواب که بیدار شدیم، گریه میکنم.