اگه یه روز یه ماژیک سیاه که خشک نشده پیدا کنم، باهاش روی دیوارم مینویسم: «من رو بهتر از چیزی که هستم نبینید، احساس بدی پیدا میکنم. بدتر اگر خواستید ببینید مشکلی نیست، جزو همون دستهای هستید که به *پم هم نیستند.» سخت هست، خستهکننده هم، که هر وقت کسی رو میبینی یه \چبر{query} به […]
Amount, Mount, Manta, Mantle, and I ain’t makin’ LOLS out of it
فلان درون من بدجوری رفته روی GodDamnMode و من هم کمترین تلاشی نمیکنم برای اینکه جلوش رو بگیرم. یه تایتل قشنگ هم براش پیدا کردم که بشه به عنوان کتاب روانشناسی چاپش کرد. \بعدی{} یادم رفت. یک یاد رفتن همیشگی و نه لزوما مهم. اما ترسیدم. از اینکه موجود خودسری باشد. خودش برود. خودش بیاید. […]
Seems like she never really knew me
د: … و سلف ایندالجنت؟ م: آره، اما تو از کجا میدونی؟ – بدیهیه. – [لعنت] نه. جدی گفتم. – بیخیال. آدم جالبی هستی. – مسلما، ببخشید من باید برم. – دروغ میگی. سرت مثل خر خلوته. – هان؟ – باشه، وانمود کن. بای. \نت{نمیدونم [بیشتر] اینجور مواقع اول لعنت میکنم و بعد قاهقاه میخندم […]
That’s how mother-nature seems like a b*tch
امروز خیلی زود بود برای مرور-تمام-خاطرات-در-یک-نگاه. حس بیمزهی \چبر{semi-transparent}یست مرور خاطرات احمقانه برای بار فلانم، شاید چون احساس میکنی به تخمِ مادر-طبیعت نیستی احتمالا، که هر چقدر زحمت میکشی خاطرهی جذاب جدیدی یادت نمیآید. معلم زبان آن زمانهای ما [که دختر خوشگلی بود] مسلماً دلیل کودکانهی خندههای بچهها بعد از شنیدن کلمهی short رو فهمیده […]
The First/F*c*ing Lie
من دومین دروغ روزگارم. اولین را در خواب دیده بودم، و هنوز هم بعضی شبها منِ دومین مجبورم با اولین[ـِ خوابآلود] قدم بزنم و زیر لب زمین و زمان را لعنت کنم. \بعدی{} بین ۲۱ و ۲۳ گیر میکنی، نوشته \چبر{“The action is immediate and not undoable”} و من وصیت میکنم روی سنگ قبرم بنویسند […]
“The Doomed Damn Dids” — forgeting about all the unhappenings
منِ لعنتی اینجا نشستم و به تیر کشیدن مغزم از مرور خاطرات بیمعنی لبخند میزنم. تو-ی-کول هنوز خیلی بچهای برای اینکه بفهمی اکثر لبخندهای من تلخند.
you know, i AM/PM ing
تئودورا، بعضی چیزها هستند، فقط برای اینکه از دست بروند، به حالشان حسرت خورده شود، به عقب برگرندانده شوند، و دوباره از دست بروند. مهم ماییم که آرزو میکنیم ایکاش به عقب برنگشته بودیم و «دوباره» از دست نداده بودیم. لابد به این امید که آنوقت میتوانستیم [گشاد-گشاد راه برویم و] فخر بفروشیم که «من […]
cense, e-sense, and forgetting about being tired
شروع خستگی در بکگراند. خستگی، حتی اگر بدون واحد باشد، خیلی ساده در پاچههای ما فرو میرود، حتی اگر خواب باشیم، و حتی وقتی بمیریم. \نت{گور بابای تمام احساساتِ-«چه از روی *شادی، چه از روی خستگی»-نوشته-نشده. شاید یک روز تصمیم بگیرم تا به نبودنشان حسرت بخورم.}
Physical deadness, or how I tried to look like a moving zombie
عادت. یک عادت احمقانهی به-وجود-آینده-در-لحظهی-جنون. از دستهی عادتهایی که بدون دلیل ترک میشوند. [حتی اگر هنوزمتقاعد نشدی که تمام تقویمها جهت هفتهها را برعکس نشان میدهند] \بعدی{} من سختفهمترین هم اگر باشم، هنوز شک دارم. حتی به شک کردنها. حتی به ۱۰ دقیقه قبل از شروع. به علاقهی به-طرز-احمقانهای-خندهدار به سالیتود. به تمام لحظاتی که […]
Qan you see me now?
– چرا ایرانی کم گوش میکنی؟ – چون وقتی رو مود نیستی، نمیتونی از صبح تا شب با صدای بلند «خسته» فرهاد رو گوش [و احتمالا زیر لب زمزمه] کنی و یکی از اطرافیان جویای حالت نشه. – مشکلش؟ – قوانین سالیتود. گرفته. و به طرز عجیبی، امروز تمام آهنگهای این پلِیلیست غمناک شدهاند. امروز، […]