خوشحالم که \چبر{used to be}هایشان را به رخ همدیگر میکشند. وقت دارم به حرفهایی که دیروز زده شد فکر کنم. [آرتور راست میگفت که مجهول کردن افعال از لذتبخشترین توهینهای مؤدبانه در حق فاعل است.] لابهلای حرفهای از-روده-به-معده-نرسیدهشان چیزهای جالبی هم پیدا میشود. که من از باادبِ دروغگو به بیحیایِ راستگو تبدیل شدهام. [و از […]
Getting it done the Ctrl-L way, and how it seems like LeftCtrl
کنترل-ال: حرفهایی که باید میزدم را زدهام. حالا باید سعی کنم تا تکراری نباشم. شاید هیچ پسر دیگری نباشد که بخواهد دوران کودکیش را با گفتن «چبم بلو لدش خیماد سحن بلویی، بلوی آدغ و رگم خیماد سحن بلویی.» تلف کند. به هر حال، یک روز انتقام تمام حرفهایی که میخواستم بزنم و از ترس […]
If you have any suggestions feel free to mail me, and I’ll probably feel free to ignore you
تئودورا، اینکه تو مخاطب دیفالت باشی یک عادت احمقانه به رسم \چبر{“Just Another Maniac”} نیست. سوژهها قابلیت مخاطب شدن ندارند. سوژهها باید روزمرگیشان را بکنند، من حقایق فانتزی را بازنویسی بکنم و تو از من بپرسی: «راستی، سیجت فلانی نیست؟» اما دورا، خودت گفته بودی که ما در داستانهای آگاتا کریستی زندگی نمیکنیم تا عمرمان […]
F1: Need help? No? Sure? By mistake? Urgh, OK. Anyway, feel free to ask for help again.
من احمق شدهام که دقّت نکرده بودم که یک دهه تمام شد. احمق که نه، بیش از حد منطقی شده بودم که فکر میکردم پایان یک دهه، یک لحظه [درست مثل لحظات دیگر] است. یک لحظه که هر ده سال تکرار میشود، درست مثل ۱۵:۲۹ دقیقهی ۱۷ مارس \چبر{XYZ۳} میلادی. و چرا باید به این […]
spineless smiles — or how to avoid eye contacts
\نت{ادیتوریال: نمیدانم به چه کسی مینویسم. تئودورا که قرار نیست باشد. نیمفا هم بیش از حد مجازیست. گور پدر دلتنگیهای بیمخاطب: برای نارسیس.} کین گفته بود هیچ چیز بهتر از \لینک{http://en.wikipedia.org/wiki/San_Jose,_California#Public_transportation}{پابلیکترنسپورتیشنهای سنخوزه} نیست. «هیچچیز»های کین، شباهت خاصی به «بیزاری»های من دارد. استفاده میشود صرفاً برای اینکه جمله از لحاظ دستوری بیپدرومادر نباشد. حتی اگر فلانی […]
Selfable what?
\ltr{Underneath, lies a kind of bravery. One may call it foolishness, I’d rather not. That’s about your “wake in the morning”-rituals. To rinse. To see your most unstable “self” in the mirror. I’m all about unstable-ness. Not even a glance at my todo-list would help, not sure about an streak though.}
Omnivolent, anyone? C’mon
فانکیها هم زندگی میکنند. فانکی زندگی میکنند. یکیشان [که میخواهد زِر کولی زده باشد] توضیح میدهد که چطور بدون اینکه رنگ عوض کند از داروخانه فلان-دوم گرفته. و لابد بقیه هم دوست دارند که با وا-کنش-هایشان [کمی] اروتیکتر بهنظر برسند. فانکیها شاید فکر کنند که هر «ورونیکا»یی بلوند است و هر «ونسا»یی برونِت. اشتباه میکنند […]
What if Atphis was OnAble2DSide, Sir?
مسلماً ما آخرین تکرارهای طبیعت نیستیم. آخرین تکرارها یا قبلاً از بین رفتهاند، یا هنوز به دنیا نیامدهاند. آخرین تکرارها وجود دارند، اما عادت کردهاند که ما را در «حال» تنها بگذارند. و در هر صورت، آخرین تکرارها [هر قدر پیچیده] هایلیپرِدیکتاِبِل خواهند بود. \بعدی{} ۲۳ سالش بود و دکترای پزشکیش را میگرفت. میشد «خانوم […]
How to disappear completely? [and never be found again]
پسرهی \چبر{wannabe} میخواهد به \لینک{blog://43346003am/}{من} راه رفتن روی جدول خیابان یاد بدهد. خیلی مصنوعی میگویم \چبر{“O’cool.”} و میفهمم که بیش از حد بیاحساس حرف زدهام. میشود تنفر را در تکتک انقباضهای صورتش احساس کرد. زیاد مهم نیست. \بعدی{} جراح: «چاقوی تنوتومی» ابزار را با دست چپ از دستیارش تحویل میگیرد. با خودش فکر میکند: «چاقوی […]
Ordinary He, SaDead She, and backscattered Me
امام خمینی حدوداً سی ساله است. البته اگر ریشهایش را از ته بزند به بیست و شش سال هم میرسد. پالتوی خاکستری و کفشهای جیر قهوهای پوشیده و یک کیف سیاه رمزدار (با رمز ۰۰۰) در دستش است. موهایش را شانه زده. موهایی که خط حرکت شانه رویشان مانده باشد، حس مواجهه با یک مسواک-زنندهی […]