اوج تنهاییهای من همان موقعیست که میخواهم خودم را توصیف کنم. بهترین توصیفی که زندگی غیرمجازیِ روزانهی من ممکن است به خودش دیده باشد، همان «این اطرافِ لعنتی» بود. همان که هنوز «بود» نشده. کمکم میترسم. سه ماه است دارم کمکم میترسم. سه ماه است که شش ماهه بهدنیا میآیم؛ قبل از نوشتن منتشر میشوم. […]
“Totallylost” as a single word | Rewind, I wanna go it again
ببین، باران چه کرده، سفیدبرفی آینههای او را، بهسان گلبرگ خرد کرده، روی زمین پراکنده. و حضور مرگبار آن مار تکچشم را احساس میکنم، که آهسته از پشت این ابر بارانی کهن بالا میآید حقّهای دیگر از ستارهی عصرگاهی بوده؟ یا من بهخاطر گذار نورها کور شده بودم؟ ممکن است که واقعاً بازتاب خودِ پَستم […]
If I could begin with “M” everythin would keep ending on “n”
چرا نباشد؟ همهچیز دقیقاً با همین استدلالِ تخمیِ «چرا نباشد؟» محو شده. انگار تنها وظیفهی «همهچیز» محو شدن است، و فقط م/ن است که میماند. که باید همیشه شفاف بماند. وظیفهاش است شاید چون. من اما ترجیح میدهم با اکثریتِ هیچچیز زندگی کنم، تا اقلیتِ همهچیز. نه قدرتش را دارم، نه انگیزهاش را حتی. نه […]
I use a weather indicator applet since I’ve become a werewolf
یک شنبهی خستهکننده، یکشنبهی احمقانه میزاید. اصلاً تمام یکشنبههایی که بعد از جمعه شروع بشوند احمقانهاند.
before, after, and other stories
جرج عزیز؛ [راستی جرج، تو از کِی عزیز شدی؟] من هیچوقت روحیهی مجرمانهای نداشتم. من اصلاً برای زندگی در شهر مجرمها به دنیا نیامده بودم. آمده بودم که… واقعاً برای چه کاری به این خرابشده آمده بودم؟ من همیشه مجرم نیستم. اینجا هم همیشه خرابشده نیست. اِنیوِی، جرم امروز من سنگین شده. کِشیش به چه […]
He says: “You… We… Double-You”
لا به لای قبرها قدم میزنم و روی بعضیهایشان دابلکلیک میکنم. اکثراً واکنشی ندارند. اکثراً وا نمیشوند. اکثراً واکنش واشوندهای ندارند. اکثرشان همرنگ اکثریت شدهاند.
!!x: how I cast an integer to boolean
اسمش هژبر السادات بود. همراهی جالبی بود از «ژ»-فارسی و «الـ»-عربی، و تدریس انگلیسی به بچههای قد و نیمقد. به هر حال، اسم زیبایی داشت. [لابد دیوانه شدهام که راهبهراه روی اسم این و آن لایک میزنم.] عینکی بود. آنوقتها هیچ چیز خاصی در عینکش نمیدیدم، اما نمیدانم چرا خاطرات اصرار میکنند که فکر کنم […]
The “too scared to cry”
ایمپرفکشن به دودویی بودن این دنیای هایلیپردیکتبل برمیگردد. ایمپرفکشن یعنی «احمقترین»ی که نتیجهی حرفهایش با نتایج مباحثههای «حرفهایترین فیلسوف» یکی شده. و درکِ حداقلی از ایمپرفکشن، یعنی پذیرش ضعف تفکرات، حتی اگر همگی منتهی به یک نتیجه شوند. ایکاش بفهمید.
The hookers-like “who cares”
همه چیز خوب پیش میرود. چرا نرود؟ چرا باید وانمود کنم که معنی «مایا سمِشنایابُل» را نمیدانم. میدانم. اما لحنش هم مهم است. زمانش هم مهم است. مخاطبش هم. میبینی؟ وقتی حرفت را مستقیم نمیزنی، شرایط به همه چیز وابسته میشود. پ.ن. فردا یک امتحانِ خستهکنندهی دیگر باید بدهم. اما، هو کِرز؟
Self-Defined Life
نمیخواهم حرفهای بلِریفُکس را بیارزش نشان بدهم اما من از \چبر{cameo role} ِ زندگی دیگران بودن متنفرم. من فقط از روی عادت بامزگیهایشان [که \چبر{solely}-طاهُما هستند] را میخوانم. عادت اشتباهیست و من پر از عادتهای اشتباه. خوب میدانم چطور اشتباههای قبلی را تکرار کنم که همه چیز درست به نظر برسد. کافیست دیگران احمق باشند، […]