پدر برایمان موعظه میخواند.
ما اما خیلی وقت است عاشق ناقوسِ کلیسا شدهایم،
صدای پدر را که هیچ،
صدای پسرانِ تخسش را هم نمیشنویم حتّی.
صدای خاک میآمد از باغچهی همسایه تمامِ شب.
و اما شب.
شب دیگر آنقدرها هم نوبل نیست در نوع خودش.
تمامِ نجابتش را به خواب داده.
\بعدی{}
پر میشوم و،
میخندم؛ به تاریخ.
به تاریخی که نداشته باشد تو را آماندا.
به تاریخی که پر است از درخت سیب و اما،
نه جاذبهای دارد و، نه نیوتنی؛
پر است از نوشته، از آغوشِ خالیِ کلمات.
پر است از من و، خالی از تو.
مغزم را به بازی گرفتهام که بگذرد و بگذارد زمان.
بگذرد از من و بگذارد بخندی. بخندم. بخندیم؟
میخندم، هیستِریکال.
به تاریخ، هیستُریکال.
میخندم و تحقیر میکنم هر تاریخی که تو را نداشته باشد.
تهِ دلم هلهلویا میخوانم و سایهات را میستایم اما.
من از دنیایی که آماندایش حوصلهی لبخند زدن نداشته باشد،
که نخندد،
بیزارم.
\بعدی{}
دنیا تاریکتر میشود،
و چراغها خاموش.
سیاه میشود آسمان و ابری.
من هم هستم؛ ابر را میگویم.
سیاه هم. خودم را میگویم. یا شاید ابر را.
اصلاً؛ مگر خودم ابر نیست.
آسمان اما الکی نیست.
پرواز میخواهد و،
تو را.
خستهام امّا.
از خاکستریهایی که \چبر{definitely} دوستشان دارم.
و تویی که پُری از رنگ.
\نت{من هم بلد بودم عنوان نوشتهام را «فلسفهی پروگرسبار، یا چرا همهچیز نیاز به دستهبندی دارد» بگذارم. دروغ چرا، شاید هم گذاشتم.}