هوا تاریک، آسمان ابر،
باران گرفته، و سرم درد،
از روز هفتم هم که خدا شب را طولانی کرد و من را بیخواب.
لبخندَت مسری.
سرفه میکنی و میگیرم.
سرایت میکند.
صدایت میکند.
چشمهایم صدا میکنند لبخندهایت را.
تو اما صدای چشمهایم را نمیشنوی. من هم که نگاه لبخندهایت را.
با نگاههایم بزرگ میشوی آماندا و من،
چه کاری بلدم جز بزرگ بودن تو؟
\بعدی{}
گاهی میشود بیمعناتر از شهر و شلوغیهایش بود.
بیمعناتر؟ شلوغی؟ اصلا؛\مکث{900} کدام شهر؟
من فقط گاهی بیمعنی میشوم، \مکث{800}شبها،\مکث{800} نصفِ شبها.
گاهی فقط میشود پشت کامیون بنویسی «عاقبتِ نخوابیدن»
گاهیش فقط میشود نصیحت کرد که «نخواب. خودم از طراح شنیدم که خوابهایت بایدیفالت دروغند.»
جا میخورد. بُراق میشود که خلافش را اثبات کند. نمیتواند اما.
میزند زیرِ همه چیز. تکذیبم میکند.
من هم که حوصلهاش را ندارم.
تکذیب میشوم.