ما را از بس لابهلای کودکیهایمان بزرگ کردند، باورمان نشد،
که چایلدهودمان هیچوقت دوست نداشت اینقدر گُنده بشود. گَندَش را در آوردیم.
همین دخترک کولِ خودمان اصلاً؛ پای تلفن که میخندد، تمام وجودش را از پشت گوشی هُل میدهد این طرف خط.
دندانهایش هم معلوم میشود حتّی، از همانجا.
من هم یادم میافتد که باید از قدیم برایش حرف بزنم.
\بعدی{}
قدیمها را میگویم؛
آن زمان که درِ کلیسا صف میکشیدند برای اقرار،
پدر گوش میکرد و دِق، و گاهی بعضیها را برای خدا فوروارد.
آن زمان که هنوز پاپ اینقدر دموکرات نشده بود.
حالا ولی بخشیدنها هم الکترونیکی شدهاند و اتاقکهای اقرار همیشه-خالی.
من امّا [اشباعشده از دنیای مجازی] به کلیسا سر میزنم گَهگاه.
خودِ خدا [و نه یکی از پدرهای الکترونیکیش] مینشیند یک سرِ میز و من برایش غر میزنم،
هر چند وقت نُت بر میدارد که یادش نرود. با قلم و کاغذ.
خسته هم که میشویم جایمان را عوض میکنیم، من مینشینم.
[میدانی آماندا؛ من این بخشِ نوشته را خیلی دوست دارم. اصلاً کلیسا و خدا که به جای خود؛ من اتوبوسها را هم پنجتا-پنجتا اسکیپ میکنم که بتوانم بنشینم.]
خلاصه اینکه اتاقک اقرارِ کلیسای [همیشه-خالی] ما بدجوری رفعِ تنهایی میکند.
\بعدی{}
آماندا،
من فقط خستهام اگر نمیتوانم جواب تمام لبخندهایت را بدهم،
من فقط از لبخندهای تو شروع کردهام و میدانم که باید به یک جایی برسم.
حالا نه اما، که خستهام،
\پاک{به اندازهی هشت ساعت مرگ کاری، دو ساعت مرگ آکادمیک، یک سا}
اصلاً به اندازهی خودِ کافی [که مثل قهوه بود و یک جورِ دیگر هجّی میشد، فقط].
و مگر از سر و تهِ یک مکالمه چقدر انرژی ممکن است بریزد،
که به خاطرش بخواهم بقیهی خستگیهایم را \چبر{right in front of you} ایگنور کنم؟
باید بخوابم. بچهتر که بودم مادرم میگفت باید خوب بخوابی تا بزرگ بشوی.
من هم، خب، دلم که میگیرد میخوابم.
خواب هم نمیبینم، خوابهایم را نگه داشتهام برای دوران پیری،
دورانی که آنقدر بیدار شده باشم، که چیزی از خوابهایم یادم نیاید، مثل خاطرات.