The first time your smiles…

بنویسم از چه؟ به که؟ که چه؟
مغزم چکّه می‌کند روی کاغذ گاهی که چه را ثابت کند؟
که چرا عنوان هیچ‌کدام از نوشته‌های‌م «اگر روزی یک بار عاشقت نمی‌شدم» نشد؟
که چه کار دارم با دنیایی که عاشقانه‌های‌ش هم solely-ادبی هستند و تمام افعالش محذوف؟
کلّ دنیای محذوف من، آماندا، جلوی آینه‌های موازی خلاصه می‌شد.
منی که تا بی‌نهایت می‌رفتم و توئی که امّا… راستی؛ تو چرا تکرار نشدی؟
اصلاً آینه‌ها که بی‌تقصیرند. آینه‌ها قبلاً از همه محکومیت کشیده‌اند. شکستن‌شان هم حتّی صدقه‌سرِ کلیشه‌ها لطفی ندارد.
و من خسته‌ام از تمام کلیشه‌هایی که اگر سازنده‌های‌شان کمی [فقط کمی] رازدارتر بودند، حالا داشتیم به بهانه‌ی مرورشان لاس می‌زدیم و خیلی کول بودیم و همه‌چیز هم [به چپِ دنیای ماوقع] فاین پیش می‌رفت.
قاعده‌اش این بود که شُل می‌کردیم و می‌گذاشتیم فرو بروند لا-به-لای افکارمان،
کلیشه‌هایی که همیشه ازشان به نوشته‌های‌مان پناه می‌بردیم.
حالا که شُل نکردیم و فرو نرفت و پناه بردیم اما، خب، …