Remeeting the too-old-to-be-hated

از کجا باید می‌فهمیدم؟
که تنها می‌شوم و،
هاه،
باید به خدایانِ تو نیز جواب پس بدهم
از کجا می‌دانستم که یک روز،
از گذشته‌ام به واژگان پناه می‌برم؟

از اعماقِ شب امّا،
نوای ذهنم جان می‌گیرد،
و لالایی‌های دوران کودکی را،
زمزمه می‌کند، با من.
دورانِ غریبی بود،
تویی نبود،
و من بودم،

من بودم. «بودم» و به همین سادگی.
و نه اینکه فکر کنم هستم، یا فکر کنم که چون فکر می‌کنم پس فلان.

اعماقِ شب از بی‌نواییِ تو جان می‌گیرد و لالاییِ تنهایی سر می‌دهد.
شب اما، باران که می‌زند،
غرورم نمی‌گذارد بوی خاک بلند شود.
چاره‌ای نیست و مجبورم سرم را با پیچک‌های توی باغچه [و اینکه چه خوب می‌شد اگر وقت باران بوی‌شان توی هوا می‌پیچید] گرم کنم.
\بعدی{}
حوصله‌ات را ندارم آماندا،
اصلاً حوصله‌ی هیچ‌کس را ندارم.
دوست دارم غلت بزنم در رختِ خوابِ تاریخ،
و از کسانی بنویسم که هیچ‌وقت در زندگی‌م نبوده‌اند.
راستی؛ در زندگیِ کسی نبودن از کجا شروع می‌شود؟
از اوّلین سلامی که جواب داده نشود؟
از فراموش کردن اسم و \لینک{http://salam.ir/}{سلام}ی دوباره به بهانه‌ی یک سؤال ساده؟ [ترس از بی‌گدار به آب زدن چه می‌شود پس؟]
از خاطراتی که شخص اوّلِ هیچ‌کدام نبوده و اگر هم بوده فراموش شده‌ایم؟
آماندا؛
نوشته‌ها را باید تقدیم به همه‌ی کسانی کرد که نویسنده در زندگی‌شان نبوده،
که دوست داشته باشد، اما نبوده.
آماندا؛
هیچی دیگه، همین.