not-so-blocking regressions

می‌دانی آماندا؟ من اگر ننویسم خطرناک می‌شوم.
خیلی خطرناک‌تر از تمام اشتباهاتی که کرده‌ام، از تمامِ قضاوت‌هایی که شده‌ام.
خطرناک‌تر از «سرخگون‌های خاکسترین، به نیمه‌های ماه»
خیلی خطرناک‌تر از بازی با کلماتی می‌شوم که تو دوست داری و نمی‌دانی چرا.

آماندا،
اعتماد به سایه‌های توهّم‌زایِ عاشقِ دَدَر-دودور از اوّل هم اشتباه بود.
سایه‌ها روی دیوار با هم بازی می‌کنند و به ما ارتباط زیادی ندارند.
ما می‌توانیم میان صحبت‌های‌مان [نوبتِ سکوت که می‌رسد] نگاه کنیم به سایه‌ها،
تو لبخندت بگیرد از حرکاتِ بی‌معنای‌شان و زیر لب کِرسِ خاصی کنی،
من هم در حالی که [طبق عادت] تکنیکالیتیِ رقص‌شان را زیر سؤال می‌برم به لحظاتی که [طبق عادت] دوست داشتم سایه باشم [طبق عادت] پوزخند بزنم.

اما تو می‌دانستی آماندا، و این نامردی‌ست.
نامردی‌ست که شک‌هایت همیشه درست باشند و همیشه «من» پوزخند-زننده-به-گذشته باشم.
منتهی‌علیه نامردی‌ست که فقط اشتباهاتم از نوشته‌هایم سر در بیاورند.
[از نوشته‌هایم سر در بیاورند؟]