پسِ ذهنِ تمامِ انسانها \لینک{sing://show.php?id=aa4b6691d82c8ef91e1d44a043f1c0a0}{اعتراف} است،
گیر کرده، و از تمامِ افکار دیگر فاصله گرفته.[1]
و اعتراف کردن اگر یک نیازِ غریزی نبود، کشیشهایِ خوبِ همیشه-در-کافّه هیچوقت به فکر بخشیدنِ مردم نمیافتادند.
مردم هم اگر به نیازهای غریزیشان بهصورت مساوی توجه میکردند، حالا کشیشها وضع بهتری داشتند.
اعتراف کردن آنقدرها هم ترسناک نیست. مخصوصاً اگر بنویسی و مخاطب حاضر نباشد.
مخصوصاً اگر ندانی کِی میفهمد، و اصلاً میفهمد یا نه.
مخصوصاً اگر \لینک{blog://11453889am/}{هیچوقت} به برداشتِ دیگران از چیزی که مینویسی فکر نکنی.
نُت: لیندی میگفت «مواظب توصیهای که میکنی باش»، من که نیستم، اما [چون] لابد لیندی یک چیزی میداند، تو باش.
[1]: اگر «گیر کرده» و «از تمامِ افکار دیگر فاصله گرفته» را صفتی خواندید، بزرگ شدهاید و دیگر نیازی به \چبر{hyphen} گذاشتنهای من ندارید.
\بعدی{}
آماندا؛
آدمها چطور وقت دارند برای کارهایی که خستهشان میکند؟
اصلاً مگر آدمها هنوز هم وقت دارند؟
مگر وقت دارند جز برای خط کشیدن روی [مجازاً-]دیوارهای هم؟
بهتر نبود اگر ما هم احساس هدفدار بودن نمیکردیم و به جای درآوردن ادای لیدیز اند جنتلمن، مشغولِ خطخطی کردن همدیگر میشدیم؟
بهتر نبود که مثل روزهای عادیِ یک سفرِ عادیتر، مسابقهی شیشوهشتترین آهنگ میگذاشتیم تا [خب، ما که حوصلهی تکان دادنِ خودمان را نداریم] ببینیم کدامشان کمرمان را مسدود-بالقِرّ میکند؟
آماندا؛
همهیشان هم که بگویند «بهتر بود اوّل با دستت روی میز ضرب میگرفتی» چیزی از مزخرف گفتنشان کم نمیکند. هیچکس نمیتواند ۱ دقیقه سکوت را بهتر از تو اجرا کند.