دروغ احمقانهایست اگر بگویی نمیدانی؛
نه به خاطرِ اینکه بیشتر شبیه به از-سر-باز-کردن است،
چون داری به جواب فکر میکنی و میگویی نمیدانی،
حسرت میخوری و میگویی نمیدانی،
بغضت میگیرد [اما نمیترکد] و میگویی نمیدانی.
تو میشوی نادانترینِ آبادی،
مردمِ شهر جمع میشوند و میپرسند: «چه شد که نادان شدی؟»
تو هم که [طبعاً] نمیدانی، آنها هم میخندند.
\چبر{meanwhile}، خاطراتت را که مرورکی میکنی،
یک لبخند محو روی لبهایت مینشیند،
جمعش میکنی،
مردمِ شهر را چه به تکشاخ؟ بروند و با اسبهاشان زندگی کنند.
بروند و بخندند به ندانستنهای تو.
بخندند به من. بخندند به تو.
\بعدی{}
در یک سیکلِ تعارف احمقانه، دو نفر نقش دارند:
– آن کسی که بی هیچ دلیلی تشکر میکند
– طرف مقابلش که میگوید «خواهش میکنم»
کدام احمقتر به نظر میرسد؟ دو مورد را [فقط] نام ببرید.