من، در کمال تنهایی، هفده سالگیهای تو را در هجدهسالگی تجربه میکنم،
و منشأ \چبر{deprecation}هایم را [مدام] در کودکیهای تو جستجو.
ایکاش میدانستی که چقدر امیدوارم بزرگ نشده باشی.
امیدوارم؛
درست مثل کسی که در سنگینی سکوت سهمگین سختیها،
سرمای \چبر{solely}-سیلیزنندهی زمستان را با هیچچیز [\چبر{abuse} کردن \چبر{s} حتی] عوض نمیکند.
که شبها را با زمستان میخوابد، نه به خاطر اینکه دوستش دارد،
فقط به خاطر تنفرش از تابستان. تابستانِ گرمِ صبحکشدارِ شبکوتاه.
مگر نه، کوچولو؟
