از اینجا که رد میشوم، همه چیز بو میدهد. بوی دریا، یا شاید یاس. تمام آنهایی که نوشتهام، هر چقدر خودم را \چبر{arouse} میکنند، برای انتشار احمقانه به نظر میرسند. همه چیز بوی تنهاییهای دونفره را میدهد.
تمام آنهایی که «تنهاییهای دونفره» را در دستهی \چبر{oxymoron}ها میگذارند احمقند. همهیشان، بدون استثناء.
همهیشان؛
چون هیچ شهودی ندارند از سکوتِ تلخی که ممکن است میان دو نفر بگذرد. سکوتی که حکم شده، و میترسند از بریدنش با اراجیف.
سکوتی که هیچوقت نمیفهمی کی شروع شده، و هیچوقت نتوانستی تا انتها منتظر پایانش باشی.
\بعدی{}
تئودورا؛
شاید باید یک روز اینجا را برای همیشه تنها بگذارم (به مثابه تمام خود-نویسهای دیگر، همانها که اگر توصیفشان کنی خودشان را چنان مبرّیٰ میکنند که …)
آن روزِ لعنتی، یک مجلّهی «در نرمالترین زندگیها چه میگذرد؟» میخرم و اینستراکشنهایش را مو-به-مو اجرا میکنیم. قول میدهم.
اما، حیف که تصمیمهایی که «یک روز، برای همیشه» گرفته میشوند، من را از خواب بیدار میکنند.