عزیزَکم،
میآید روزی که من هم دوباره شروع بشوم. آنقدر از تو می نویسم که تمام بشوی آنروز.
آن روز، تو تعجب میکنی از تمام دوگانگیهایی که از صبح تا شب یقهات را میگیرند، به دیوار میچسبانندت و تو را \چبر{seduce} میکنند، تا با آنها روراست باشی.
آنوقت است که افسوس میخوری. آرزو میکنی که ایکاش این فیلمِ «لطفاً هر چه سریعتر تمام شو» را طولانیتر ساخته بودند. که ایکاش لااقل در انتهای تیتراژش از افراد بیشتری تشکر کرده بودند.
مترسکم،
عجیب نیست این ترس احمقانهات از من. تمام «من»ها موجودات ترسناکی هستند.
عجیب که نیست، اما منظورم از «اگر از من میترسی فلان» این نیست که واقعاً «فلان»، صرفاً میخواهم یک زِری زده باشم.
من عاشق شکستن سکوتهای […] هستم. تو اسمش را بگذار عشق ناکام؛ نه، اسمش را بگذار \چبر{E-Lena}، به احترام \چبر{Lena}ی همیشه-ساکت، که حالا مجبورم تمام بیصداییهایش را \چبر{Electronically} بشکنم.
کودککم،
موافقی \چبر{Let’s take a walk} کنیم؟