کودکیهایمان که به-رخِ-هم-کشیدن ندارد. چرا اصرار میکنی؟ حقیقت که دفن کردن ندارد.
حقیقتی که در کنار من دفن بشود، باید حوصلهی جنونهای از-لحظه-به-لحظه-گذرندهی من را هم داشته باشد.
من اما عاشق نگاههای بیروحم. نگاههای سردی که در چشمانش زل بزنند، و لبهایی که آسینکرونوسلی زمزمه کنند که دوستش دارند.
من عاشقِ خیلی حماقتهای دیگر هم هستم، خیلیهایی که هنوز هم کشف نشدهاند.
اما هیچ اتفاقی نمیافتد. اصلاً خاصیت «هیچ اتفاقی نیفتادن» همین است. آدم مجبور میشود ادامهی عمرش را در اتفاقهای نیفتاده زندگی کند.
خستهام.