ببین، باران چه کرده،
سفیدبرفی آینههای او را،
بهسان گلبرگ خرد کرده، روی زمین پراکنده.
و حضور مرگبار آن مار تکچشم را احساس میکنم،
که آهسته از پشت این ابر بارانی کهن بالا میآید
حقّهای دیگر از ستارهی عصرگاهی بوده؟
یا من بهخاطر گذار نورها کور شده بودم؟
ممکن است که واقعاً بازتاب خودِ پَستم را
در چشمان عمیقاً-سیاه او دیده باشم؟
کور شده بودم.
سفیدبرفی، ببین باران چه کرده.
\بعدی{}
-:«بالأخره که میمیری»
این پایانِِ [همیشگیِِ] یکی از گفتِگوهاییست که مدام در ذهنم تکرار میشوم.
در ذهنِ من، فقط دو نوع گفتگو مدام تکرار میشوند: آنها که دوست دارم اتفاق بیفتند، و آنها که دوست داشتم یک جورِ دیگر اتفاق بیفتند.
احمق نباشید. بقیهی مکالمات ارزشِ فکر کردن ندارند. آنهایی که آنقدر بیاهمیت هستند که فکر میکنیم هیچوقت نمیتوانستند بهتر از آنچه هستند باشند، بیشتر «حرف زدن» حساب میشوند تا «گفتوگو»