!!x: how I cast an integer to boolean

اسم‌ش هژبر السادات بود. همراهی جالبی بود از «ژ»-فارسی و «الـ»-عربی، و تدریس انگلیسی به بچه‌های قد و نیم‌قد. به هر حال، اسم زیبایی داشت. [لابد دیوانه شده‌ام که راه‌به‌راه روی اسم این و آن لایک می‌زنم.]
عینکی بود. آن‌وقت‌ها هیچ چیز خاصی در عینک‌ش نمی‌دیدم، اما نمی‌دانم چرا خاطرات اصرار می‌کنند که فکر کنم عینک‌ش ته‌استکانی بوده. خب، لابد بوده.
می‌دانم که گیتار می‌زد، یک بار قبل از کلاس، گیتار را در دست‌ش دیده بودم. آرزوی‌م بود که گیتار زدن‌ش را ببینم، همان‌قدر که آرزو داشتم رامین را در مطب پزشکی‌ش ببینم.
کم هستند افرادی که دوست دارم در مورد زندگی غیرعمومی‌شان بیشتر بدانم. که برای‌م با ارزش هستند، حتی اگر با افکارم مطابق نباشند.
در هر صورت، با اینکه آن موقع‌ها هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌فهمیدم، احتمالاً در ناخودآگاه‌م هژبر یکی از این‌نوع شخصیت‌ها بود. اما هیچ‌وقت بیشتر در موردش نفهمیدم. مثلاً هیچ‌وقت نفهمیدم که چرا لبخندهایش همیشه معنادار بود.
اگر یک روز دوباره ببینم‌ش، می‌گویم همان کوچولویی هستم که در زنگ تفریح‌ها موبیدیک می‌خواند. می‌گویم همان بچه‌ای که وقتی لاس زدن‌ش با معلم کلاس بغلی را می‌دید یک وینک تحویل می‌داد و یک لبخند تحویل می‌گرفت.
اگر یادش نیامد… حتماً یادش می‌آید.
\نت{شاید مثلاً گفتم: \چبر{“If you have time, let’s get a cup of coffee”} این روزها، دقیقاً همین‌قدر غیرمنتظره شده‌ام.}

\لینک{http://www.dirtyangels.net/view.php?id=11358}{
Postponed Chill, not taken by me}