نمیخواهم حرفهای بلِریفُکس را بیارزش نشان بدهم اما من از \چبر{cameo role} ِ زندگی دیگران بودن متنفرم. من فقط از روی عادت بامزگیهایشان [که \چبر{solely}-طاهُما هستند] را میخوانم. عادت اشتباهیست و من پر از عادتهای اشتباه. خوب میدانم چطور اشتباههای قبلی را تکرار کنم که همه چیز درست به نظر برسد. کافیست دیگران احمق باشند، و من در احمق فرض کردن دیگران حرفهای شدهام.
حرفهای خستهکنندهی بلریفکس حول همان بحثِ تکراریِ «قبول داری باید خوب بود؟» میچرخد. میگوید من باید بایدیفالت برخورد کولتری با دیگران داشته باشم. مدام از یک چیزهایی مثل بلوغ اجتماعی و ذهنی حرف میزند. مزخرف میگوید. زیرِ لب زمزمه میکنم: «بلوغِ کودک درون»
عادت دارم به نفهمیدهشدن. عادت دارم که وقتی از رؤیا و هلوتیکا مینویسم یک احمقی پیدا شود که بگوید: «رؤیا رو میشناسم. هلوتیکا کیه؟»
اثباتهایش برای خودش، \چبر{HD} بودن یک رؤیا از غیرواقعی بودنش چیزی کم نمیکند. فیلصوفِ پیر حالا مرده است، بدون هیچ اثباتی.
\بعدی{}
\لینک{sing://show.php?id=b996c314aff8dfc470d8da258c5ec43f}{دلا} اسم زیباییست.
اما سر تا پایش را که بگردی سوژهای برای نوشتن ندارد.
\بعدی{}
یکشنبهی قبل برای من چیزی جز «اتلاف وقت در کنار جنگل ۱۲-متریمان» بود/نبود. همین.
\نت{من اینقدرها هم حواسپرت نیستم. فقط گاهی اوقات به جای توقف آهنگ روی توقف دانلود کلیک میکنم.}
![Waste Of Time, and the flow[er]](http://semekh.ir/blog/uploads/WasteOfTime.jpg)