پسرهی \چبر{wannabe} میخواهد به \لینک{blog://43346003am/}{من} راه رفتن روی جدول خیابان یاد بدهد. خیلی مصنوعی میگویم \چبر{“O’cool.”} و میفهمم که بیش از حد بیاحساس حرف زدهام. میشود تنفر را در تکتک انقباضهای صورتش احساس کرد. زیاد مهم نیست.
\بعدی{}
جراح: «چاقوی تنوتومی»
ابزار را با دست چپ از دستیارش تحویل میگیرد.
با خودش فکر میکند: «چاقوی تنوتومی؟ واقعاً گفتم چاقوی تنوتومی؟»
ج: «حواستون کجاست؟ گفتم چاقوی متزنبام.»
د: «بله، ببخشید، یه لحظه فکرم جای دیگهای بود.»
\بعدی{}
از اینکه مجبور باشم برای کسانی که تلاش میکنند احمق به نظر برسند حرف بزنم بیزارم.
از اینکه میدانم کسانی که مقابلم هستند اگر بخواهند دایاکریتیک تایپ کنند، شیفت کیبوردشان را نگه میدارند و همهی کلیدها را تست میکنند. [و حتی در بهترین حالت -ُ را با -ٌ اشتباه میکنند]
و از اینکه اینقدر بیعقل بار آمدهاند که حتی نمیتوانند معنی دایاکریتیک را از کانتکست حدس بزنند.