Untitlability: being unable/too-lazy to choose a title

نوشته‌های من هر چقدر از دید روزمره‌ها بوی عاشقانگی بدهد، هنوز جای زخم‌هایی‌ست که \لینک{http://maxinews.co.uk/world/iran-world%E2%80%99s-7th-largest-cosmetic-consumer/}{آرایش} شده تا مناسب نمایش برای عموم باشد.
و هنوز مشکل از برداشت‌های [نیمه‌خودکار] مخاطب است.
من خیلی صبورم احتمالاً. و خیلی‌ها می‌دانند که من با هر کسی اینقدر نایس برخورد نمی‌کنم.
\نت{عرفان کوانتومی، داف فانتزی، و حقیقت مجازی را با هم اشتباه نگیرید. صرفاً به عنوان یک نصیحت پدرانه، که حاصل ۵ الی ۶ دقیقه تفکر بعد از مید-نایت است.}
\بعدی{}
«غیمت» نوشتن این، به «دریق» نوشتن آن‌یکی دَر.
[گاهی باید وقت گذاشت، برای لذت بردن از نحوه‌ی دَر شدن بعضی چیزها با هم‌دیگر، سرِ امتحان حتی.]
\بعدی{}
دروغ بگوییم که \چبر{I feel better, now there’s nothing wrong}
به هیچ وجه لازم نیست بگویم که در دروغ گفتن حرفه‌ای شده بودیم.
ما اصلاً دروغ‌گو بودیم. معلوم نیست کدام راست‌گوی بدکاره‌ای توانست مجسمه‌ی دروغ‌گویی‌مان را بدزدد.
و از آن وقت، مجبورم شب‌ها کمتر بخوابم تا به دروغ‌های فردا فکر کنم. طبع بداهه‌دروغ‌گویی‌م را از دست داده‌ام.
خدا لعنت کند او را.
\بعدی{}
یک سندباکس نیاز دارد این دنیای لعنتی. یا یک زندگی دیگر، برای اینکه تمام عقده‌های پرهیز-کاری‌ت را درون‌ش خالی کنی.
فقط \لینک{blog://63405891am/}{اگر} اختیار خواب‌هایی که می‌دیدیم را داشتیم…
\بعدی{}
من می‌ترسم اما. می‌ترسم از اینکه بگویم روزمره‌هایی که صرفاً از روی هم‌یّت (هم‌کلاس‌ی، هم‌محله‌ای، هم‌سایه‌ای، و همه‌ی هم‌های دیگر) می‌بینم‌شان، دوست هستند.
می‌ترسم از اینکه جواب «با هم دوست باشیم؟»هایم، به اندازه‌ی «خب، دوست هستیم دیگه.» ابلهانه باشد.