اولین پاییز، سرما نداشت.
شاید سال بعد.
و شاید تا آن موقع نه من عشق دهلاف باشم، نه تو عاشق سرما.
\بعدی{}
م: «مهم نیست که منظورم رو درست فهمیدی یا غلط. مهم اینه که فهمیدی.»
د: «و از اینکه دیگران برداشت بدی بکنن نمیترسی؟»
م: «ترس؟ آخرین باری که از نحوهی تفکر دیگران ترسیدم خیلی ضرر کردم. شاید برای همین دوست ندارم اسپسیفیک باشم.»
\بعدی{}
آنروز، پیاده روی ساعت ۵ صبح.
یکی از خاطراتی که هیچوقت دوست نداشتم کسی به حقیقتش پی ببرد.
یک راز که هیچوقت تلاشی برای مخفی کردنش وجود نداشته.
یکی از همان رازهایی که آنقدر غیرقابل باور هست، که نیازی به مخفی کردنش نداشته باشی.
یکی از خاطراتی که اگر چه باعث غرور نیست، از وجودش در زندگیم لذت میبرم.
یک گذشتهی شیرین. شاید به اندازهی «عینک نمرهی بالا داشتن و از زیر در پیتزا گرفتن»
\نت{کی فکرش رو میکرد که من یه روز مجبور بشم خودم رو به wp-admin بمالونم تا حس نوشتنم گل کنه؟}