اگه یه روز یه ماژیک سیاه که خشک نشده پیدا کنم، باهاش روی دیوارم مینویسم:
«من رو بهتر از چیزی که هستم نبینید، احساس بدی پیدا میکنم.
بدتر اگر خواستید ببینید مشکلی نیست، جزو همون دستهای هستید که به *پم هم نیستند.»
سخت هست، خستهکننده هم، که هر وقت کسی رو میبینی یه \چبر{query} به بیصاحب بدی که الآن چه پروفایل رفتاریای باید داشته باشی.
\بعدی{}
پسرک نمیدونه که حتی سلفیشها هم میتونن کمبود سلفکانفیدنس داشته باشن.
پسرک [فقط] تربیت شده تا کول باشه. اما تبدیل به یک مجسمهی بلاهت شده برای خودش.
خلاصه اینکه پسرک بدجور روی اعصابه.
\بعدی{}
و هیچ چیز به اندازهی یک توقف ۱۰ ثانیهای لذتبخش نیست. یکی از \چبر{Not Responding}های معروف.
و منظورم از «به اندازه» دقیقا همان اندازه است.