عجیب نیست اگر بعد از چند ساعت فکر کردن،
نفهمم،
که چرا امشب \چبر{۲۳ + ۲۵ = ۴۸} اینقدر مهم شده،
که چرا دیشب از بین تمام گزینهها بیخوابی را انتخاب کردم،
که چرا پریشب باران نبارید با اینکه قولش را داده بودم،
و اینکه چرا شبها اینقدر کوفتی شدهاند جدیداً.
\بعدی{}
بعضی کارها فقط از یک من-مانند با درجهی آزادی بالا بر میآید.
اینکه بتوانم در زندگیم بیش از کل عمرم معما داشته باشم،
معماهایی که [هنوز] خیلیهاشان برای خودم هم تازگی دارند،
معماهایی که بتوانند مرا از خوشحالترین-اِستِیت-ممکن به همین-جایی-که-هستم بکشانند.
اطرافم پر شده از احمقهای بامزهای که با مترسکهای متحرک فرقی ندارند،
و مترسکها احساس ندارند.
«احساس ندارند» که درست نیست،
«ساختارشان به گونهایست که خیلی خوب میتوانند وانمود کنند»
وگرنه، خودم آن روز دیدم که مترسک همسایهمان،
با کلاغی که [بالأخره] جرأت کرده بود روی دستهایش بنشیند لاس میزد [و محصول آن سال مزرعهی همسایه به کجا رفت.]
اما همه میدانند که من از مترسکها میترسم.
زندگی من تکهتکه شده و انتظار شنیدن «ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِک» را [حتی] بعد از مرگم ندارم.