این روزها، زیاد یاد قدیمها میافتم. قدم زدنهای دستهجمعی من با خودهایم. روزهایی که فقط خودم بودم. فکری که میکردیم در مورد تمام موضوعات فلسفی، که حتی نزدیک شدن به بعضیهاشان هم ترسناک است. لحظههای رسیدن به ارگاسم با تفکرات خالص.
من هنوز هم همانم اما. ظاهرم عوض شده، تنها. فقط خیلی از گذشتهها را ایگنور میکنم، طوری که انگار اصلا نبودهاند. و چقدر احمقانه است وقتی هیچکس در این خاطرات نبوده، تا تذکر بدهد که «یادت رفت فلان بخش را تعریف کنی.»
من حتی اگر دو روز دیرتر به دنیا آمده بودم، هنوز خودم بودم که دو روز دیرتر به دنیا آمده بوده.
و حالا، حکما مجبورم احساس نارسایی کنم وقتی نمیتوانم خودم باشم. و فردا، کمکم حالیم میکنند که [احتمالا] خیلی از کسانی که دوستشان دارم، نحوهی حماقتهاشان با من فرق میکند.