half-forgutten memories

سامونا، تو باید بفهمی که هیچ بازی‌ای [منطقا] ارزش بیشتر از یک ساعت بازی شدن را ندارد،
تو باید بفهمی که خیلی بازی‌ها را خودمان بیش از حد کش می‌دهیم، و آن‌ها هم [در کمال اشتیاق] کش می‌آیند،
باید بفهمی که جواب کدام حرف‌هایت را من می‌دهم و کدام‌ها را (به قول روان‌نشناس‌ها) فلان درون،
سامونا، تو احمق نیستی. یا حداقل فکر می‌کردم،
پس بفهم، و بعد فراموش کن.
\بعدی{}
و اما من،
من اینجا خاطره‌کُشی می‌کنم. می‌کشم،
تا فردا که [احیانا] خواستند لاشه‌هایش را جمع کنند،
بفهمند که من هم طبع ماجراجویی داشتم،
همین‌قدر که بفهمند که نفهمیده بودند،
و دیگر هم نمی‌فهمند.