I hate it, when facebook says: “You cannot be friends with yourself.”

خسته‌ات کردند و خسته‌تر شدی. باید بفهمیم، و بعد فراموش کنیم. ما اصلا زاییده شدیم تا بفهیم و بعد بفراموشانندمان.
و بدترش همان وقتی است که مجبوری بفهمانی به‌شان که: «هی، احمق‌ها، اگر معنی سه-چهار جمله‌ی متوالی رو نمی‌فهمید، لزومی نداره تعبیر عاشقانه بکنید.» و توی دلمان: «سعی کنید بفهمید و بعد فراموش کنید.»
و به این احمق‌ها خیلی چیزها را باید فهماند. من اما نه حوصله‌اش را، نه عرضه‌اش را. [نه حتی فعلش را]
بیزارم. از اینکه ساکت باشیم و منتظر. از اینکه باز بماند پنجره‌ی مباحثه‌ی احمقانه‌مان. از خاطره‌های صابون-صابان-نویسی-ات در دوران دبستان.
\نت{و از کشمش، مخصوصا در مدل اتمی کیک کشمشی.}