از خستگیهای دنیا مینویسم هنوز؛ انگار هر چه بیشتر بنویسم زودتر تمام میشوند.
میدانم اما نمیشوند؛ میدانم اما مینویسم.
مینویسم برای ویرجینیا که بداند تصمیم نداریم تمام شویم من و افکارم؛ افگارم.
چرخ میزدم از زمین تا آسمان،
و به سوی شهر میرفتم تا دیگر نشنوم صدای بوق ماشینها را،
از انسانی که راه میرود فرار میکردم و از طویلهی زمان،
ایف انلی میشد زمان را خم کرد،
و به زمانی جز گذشته و آینده رفت: کمی مانده به singularity، نبش نانفانتزی سحر، ساعت ۵.